لفور سرزمین نجابت و پاکی ها

دیار تربيت وجوشش استعدادهاي بزرگ و درخشش علما و دانشمندان و انسان‌هاي ارزشمند

لفور

                                    فهرست مطالب

نکوداشت مرجع فقیدجهان تشیع حضرت آیه الله العظمی صالحی مازندرانی(ره)
گرامی باد یاد و خاطره ۷۶ شهید سرافراز منطقه لفور
دانشمند لفوری-جوانترین پروفسورکشوردر رشته فیزیک

شعر"لفوری"ازاستادارجمندجناب اقای حجت الله حيدري سوادكوهي،(۲۱/۰۹/۱۳۸۷)
                     دور از نگاه ايران آخر چرا لفوري
این قطعه شعر زیبا، عمیق، دقیق و بامعنا (که در فهم و تفسیر هر بیت آن می توان یک کتاب قطور نوشت)در واقع سمبل مظلومیت و معصومیت این سرزمین و مردم آن است.
در اوج عزت نفس، دردآشنـا لفــــوري   ای مانده از توجه عمری جدا لفوری

درخـودخزيده محكم چون قله هاي البرز تاريـــخ مي ستايد نام ترا لفوري
مهمان ستاي ومومن آزاد و اهل دانش  هر عهدبسته بودي كردي وفالفوری

منطق گرا ومنصف برهان پذير و عارف  در انـــزوا نشسته، بي ادعا   لفوري
در سرزمين سبزت كاشانه زد فريدون   هرگز نكرده بودي وي را رها لفور ي
هر مرغ نغمه خواني بر شاخسار گويد  احسنت و آفرين زدصد مرحبا لفوري
از دور دست تاريــخ تااين زمـــان نزديك  برسر نداشتـي كس، الا خدا لفوري
طبـــع بلنــــد و ايمان در ذات تو مـــؤكد  اما زمان كشيدت، در انـــــزوا لفوري
مردان عهـــــدپيشين رفتند سرفرازان    اينك تويي كز آنان ماندي بجا لفوري
مديــــون كس نبودي در طول روزگاران  لطف خداست با تو بي انتها لفوري
گويي لفور حجت ، مازندران   نباشد     دور از نگاه ايران آخر چرا لفوري

لفور  

لفور زیبا
نوید بهار
واژه های ویژه
شوپه/ شالیزار
تقویم تاریخ لفور
داستان سد البرز
اقوام و طوایف لفور
لفور گاهواره فریدون
روز 26 ايدماه(عيدماه)
یادی از خانم های قابله یا مادران دوم (جدید)
ته خسته تن بلاره، ته دور بگردم .

مکتب خانه ها در لفور
چهره های ماندگار لفور
چهره های ماندگار لفور (نسخه به روز شده)
معماری خانه های لفور
بازهم قصه وغصه جنگل

آموزش و پرورش در لفور
مقام والای معلم
آشنایی با منادیان تعلیم و تربیت در لفور
 دبستان شهید فرهادی لفور 
لفور در آئینه شعر و شاعری
لفور در آئینه شعر و شاعری - قطعاتی زیبا از آقای محمد جعفری گشنیانی
 

گالش و تلار)منزل) و فرهنگ منحصر بفرد آن در لفور)+قطعه شعر حالب
مراسم پنو 
خصلت های پاک و ناب لفوری ها

ترانه های سرزمین مادری من - لفور
چهار فصل سال چهار فصل زندگی در لفور
كوچ به ييلاق در فصل بهار
دل مشغولي و دلبستگي مردم لفور در گذشته
لفور در دنیای مجازی/IT لینکستان لفور
قراری شغل مردان خانواده های فقیر در روزگار سیاه نداری
حرفه ها و مشاغل رایج در لفور(جدید)
حدود و ثغور مراتع و مناطق جنگلی لفور
لفور سبز یا زرد! /پرتاس" جنگل زیبای لفور سواکوه را در یابیم!
"ترز" جنگل مرموز و باستانی لفور
لالایی های سرزمین مادری من

بقعه امامزاده گزو و آبشار دیدنی و رویایی آن
معرفی ییلاقات منطقه لفور
روستاهای ییلاقی منطقه وسو
لاکوم و لرزنه روستای ییلاقی مردم نفتچال، بورخانی و دهکلان

تمر(
TAMAR)
یکی از روستاهای محروم منطقه لفور/تصویر بی نظیر
معرفی روستاهای لفور-لفوردریک نگاه
(
بورخانی- پاشاکلا-شاکلا-تمر)
روستای تاریخی و بهشتی لفورک
(به روز شده)
برخی از اماكن و بناهاي مذهبي لفور

مراسم ماه محرم در لفور
ماه مبارک رمضان در لفور
نوروز خواني معمولا" ده تا پانزده روز قبل از آغاز سال نو

تصاویری زییا و رویایی از طبیعت لفور

تصاویری زیبا از لفور و ییلاق با صفای لاکوم و لرزنه و ...
تصاویر قشنگ و رویایی از منطقه سد لفور
عکس های قدیمی از لفور
تصاویری از روستای گشنیبان
تصاویر- دامداری اصیل و سنتی در لفور

نواجش، موری/مویه، لالایی، نوروز خواني، ورز و کلو، تمشک، تمش تون، تمش دونه، شب یلدا (چله شو/شب چله)،کتول،تمشک / تمش تون/تمش دونه میوه ،پا منبری،دمس پی،شلاب(آنواع بارش در گویش لفور)، تیرما سیزده شو (لال انه شو)،بجر/مازرونی

معرفی اجمالی روستای بورخانی
تمر  یکی از روستاهای محروم منطقه لفور / تصویر بی نظیر

شاکلا روستایی در مجاورت رود و شالیزار
پاشا کلا روستایی در مجاورت سد البرز و با مردم مهربان (نیاز به تکمیل دارد)

روستای تاریخی و بهشتی لفورک
روستای گشنیبان

معرفی پهناور ترین روستای لفور- نفت چال

محسنان(تقدیم به پدر) - محسنان مردند و احسان ها بماند.

آشنایی با منادیان تعلیم و تربیت در لفور(نیاز به تکمیل دارد)
مرحوم کامران انباز - معلم سالهایی با خاطرات تلخ و شیرین
برگرفته از یادداشت های یک مسافر لفور - لفور غربی

برگرفته از یادداشت های یک مسافر لفور شرقی
نقدوبررسی منصفانه عملکردنمایندگان مردم لفور در مجلس
پیام ها و یادداشت های دوستان شما

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:12  توسط محمد اصغری  | 

لفور، دیروز، امروز و فردا!

 بدون اغراق مي توان گفت كه در بين دهستان های کشو
ر دهستان لفور زيباترين طبيعت را دارد از يكسو يله داده به آبهاي نيلگون سد البرز از سويي نشسته بر دامان طبیعت سر سبز و با طراوت جنگل پرتاس و ترز در دامنه البرز و پای قله راز آلود و زيبای وسو!


لفور  منطقه  مه  یادمونه        هرچی دارنه مه گت گت نشونه

ونه گت گت دار مه هم زبونه   ونه دار  چرده  مه  سایبونه

 

ونه یال یال سی مه دم زنونه  ونه یخ چشمه  مه اوخارونه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 16:4  توسط محمد اصغری  | 

محسنان(تقدیم به پدر و مادر مهربان)

تقدیم به روح بلند و ملکوتی پدر عزیزم مرحوم کربلایی ملا حسین علی اصغری و مادر مهربان و عزیز تر از جانم
        
نوشتن فرزند در باره پدرش سخت است، چراکه تعلقات و دلبستگی ها، عواطف و احساسات اجازه نمی دهند آدمی از موضوعی به نام پدر خویش ارتفاع بگیرد و از منظر بیرونی به کار وکردار های وی نظر و عث سمین کارش را برون افکند. من هم چنین کاری را نمیکنم. اما نگاه من به شیوه زیست پدرم بویژه در این نوشتار، شخصی نیست بلکه بیان برخی دغدغه های ایشان بعنوان یک انسان مؤثر که وی در محیط خود تجربه کرده است و ما وظیفه داریم این تجربه ها را انتقال دهیم. ما در این روزگار عسرت نیازمند شناخت از پیشینیان خود هستیم. افرادی که بعنوان نمونه و الگوهای زندگی در گذشته که از روزگار خود جلوتر و هم در تشخیص منافع جمعی و پل زدن میان منافع جمعی پیش­قدم و مبتکر بودند.ایشان را اغلب مردم روستاهای اطراف بخوبی می شناسند. بعقیده ایشان از سال 1334 به بعد و پس از گذراندن دوران سربازی فصل جدیدی در زندگی وی آغاز شد. انجام خدمت سربازی در داخل و حارج استان آن­هم در روزگاری که فقط نخبه های آن عصربه حارج از مطقه زندگی خود مسافرت هایی داشتند. ایشان زندگی در بین مردم نقاط مختلف استان مازندران و گلستان و شهر های قائم­شهر، ساری، گرگان، بندرگز،منطقه میانکاله ترکمن صحرا، مناطق مرزی شمال کشور و تهران را تجربه کرده بود. خاطره ها  و تجربیات آن دوره خودرا بارها و بارها برایم نقل کرد و واقعا شنیدنی بود. ایشان به واسطه سواد قرآنی که داشت، توانست در مدت سربازی دروس دوره ابتدایی را فراگرفته و با شرکت در امتحانات درسی که در همان سربازخانه برایشان گذاشته بودند موفق به اخذ مدرک تحصیلی پایان دروه ابتدایی می شود............ادامه مطلب 
محسنان رفتند و احسان ها بماند              ای خنک آن را که این مرکب براند
گفت پیغمبر خنک آن را که او                    شد زدنیا، ماند از او فعل نکو
مرد محسن، لیک احسانش نمرد              نزد یزدان دین و احسان نیست خرد
                            مثنوی معنوی، دفتر چهارم)                   

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 19:12  توسط محمد اصغری  | 

دایرةالمعارف فرهنگ لفور

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 18:27  توسط محمد اصغری  | 

گرامی باد یاد و خاطره ۷۶ شهید سرافراز منطقه لفور

  
شهدا امام زادگان عشقند ومزارشان زیارتگاه اهل یقین است

به پاس گرامی داشت یاد و خاطره ۷۶ شهید گرانقدر و سرافراز لفور این پست تهیه و تقدیم می گردد به همه رزمندگان راه حقیقت و مکتب رهایی بخش اهلبیت عصمت و طهارت و خانواده های این عزیزان و همه لفوری های عزیز.



دلم تنگ است سخن دارم فــراوان    زجنــگ کفــر با مـردان ايمــــــــان
از آن روزی که جنگ آغاز گرديــــــد    بسيــجی همـدم سـرباز گـــرديد
سپـاهی مـردمان را کرد دعــــــوت    هـوائـی با زميـن دمسـاز گرديــد
ز رهبـر نامه آمد اين جهـــاد است      زمــان يکــدلی و اتحـــــــاد اسـت
سواران اسب حـق را زيـن نمودند     بخـون درجبـهه ها آذين نمودنــــد
کـمــر را بستــه بـا قــلاب هـمــت      يقين زين عاشقی نيزحکمتی هست
چو اذن جنـگ را مـردم شنيدنــــد       شهيـدان يک ره ديگرگـزيـدنــــــــد
گهی لبيـک گفتنـد گه دويـدنـــــــد      زخـون نقشی زکشور را کشيدند
همه رفتنـد مرا با خـود نبـردنــــــد     نـدای رفتـن و تاختـن سـرودنـــــد
ز آن روزی که جنگ آغاز گرديــــــد     بسيــجی همـدم سـرباز گـــرديد
سپـاهی مـردمان را کرد دعــــــوت   هـوائـی با زميـن دمسـاز گرديــد
ز رهبـر نامه آمد اين جهـــاد است     زمــان يکــدلی و اتحـــــــاد اسـت
سواران اسب حـق را زيـن نمودند     بخـون درجبـهه ها آذين نمودنــــد
کـمــر را بستــه بـا قــلاب هـمــت    يقين زين عاشقی نيزحکمتی هست
چو اذن جنـگ را مـردم شنيدنــــد     شهيـدان يک ره ديگرگـزيـدنــــــــد
گهی لبيـک گفتنـد گه دويـدنـــــــد    زخـون نقشی زکشور را کشيدند
همه رفتنـد مرا با خـود نبـردنــــــد    نـدای رفتـن و تاختـن سـرودنـــــد
شـده چشـمان به راه رجعــتشان    ولی سرهای بی تـن گشته ديدنـد
بدل گفتم رسالت پس کـدام است  به سنگرهای تک تک سرکشيـدم


رونمایی از تمبر یادبود 10 هزار و 400 شهید مازندران

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 12:31  توسط محمد اصغری  | 

لفور گاهواره فریدون

در سرزمين سبزت   كاشانه زد فريدون     هرگز نكرده بودي  وي را رها لفوري (جچت جیدری)

بزرگ شدن فریدون در دامنه امیدوارکوه و پرورش ایشان توسط چوپان لفوری وپیرمردی فرزانه و پيروزي فريدون بر ضحاک

 مردم سوادكوه، از ديرباز تاكنون معتقدند كه  بيست و ششم نوروز ماه كه امروزه مقارن است با بيست و ششم اسفند ماه، روز پيروزي فريدون شاه بر ضحاك ماردوش است و يا روزي است كه فريدون شانزده ساله، براي شكست ضحاك به طرف قلمرو حكومت او كه امروزه واقع در كوهي رو به روي امامزاده هاشم در جاده هراز است، حركت كرد. از آنجا كه تمام اين وقايع تاريخي _ اسطوره اي در اين منطقه از مازندران روي مي دهد.  سوادكوهي ها اين روز را از هزاران سال پيش، گرامي مي دارند.   داستان از اين قرار است.....: (ادامه مطلب را بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 14:9  توسط محمد اصغری  | 

لالایی های سرزمین مادری من- لفور

لالایی نخستین زمزمه های اشعار عاطفی و آهنگ مادرانه ای است که نشان از پیمان بین مادر و کودک است و این پیمان همزمان با دمیدن روح در جسم کودک، بین مادر و فرزند بسته می شود. رشته های این پیمان نامریی است ولی با الهام از منبع لایزال عشق حامل پیام هایی است که بر لب های مادر جاری و تا گوش جان کودک می پوید و تأثیر رؤیایی آن امنیت و ارامشی است که کودک با تمام وجودش آن را احساس می کند. تاب های گاهواره کودک خاستگاه اصلی این مرکز انرژی تمام نشدنی از قدرت لایزال الهی است. امید به زندگی سرشار از لطف و عنایت الهی وآرزوهای مادرانه که از عمق جان مادر برمی خیزد تمام هستی و کائنات را برای به مقصد رسیدن کوذک در این جهان هستی به استخدام خود در می آورد.لالایی ها  ادبیات شفاهی فرهنگ ها و سرزمین ها هستند گویی از آسمان به هر مادری(با هر سطح سواد، با هررنگ پوست، با هر زبان و اعم از خوش آواز و بد صدا  و...) آنگاه که کنار گاهواره فرزندش می نشیند به او الهام می شود. بدون اینکه مادر از شعر وشاعری سر در بیاورد. گوِیی که روان مادرانه از همان آغاز کودکی به او حکم می کند که گوشه ای از ذهن و زنگی خوذ را باید به این امر مقدس اختصاص ذهد. 

تجربه نشان می دهد که کودکان با اینکه با لالایی بزرگ می شوند، هرگز شعر آن را یاد نمی گیرند و به طور كلی ذهن خود را به فراگیری لالایی معطوف نمی کنند و زمانی هم که به حرف می آیند هرگز لالایی را به عنوان ابزار خیال خود به کار نمی گیرند. حتی دختران کوچک به هنگام خواباندن عروسک خود، برایش لالایی نمی خوانند بلکه بیشتر سعی دارند که روی او را بپوشانند و به او امنیت بدهند. زیرا در هنگام بازی بیشتر می خواهند عروسک را در یابند، نه اینکه او را بخوابانند. اما اگر همین دخترکان بخواهند خواهر یا برادر کوچک تر خود را بخوابانند- بر اساس داشتن روان اسطوره ای مادرانه - حتما برایش لالایی می خوانند.
http://lafour.persiangig.com/lalei/Untit112led.jpg

 

آی    لا لای   توئه/ شه چراغ سوئه/ چش ره  نینه خوئه  
 لالا  شه ورئه      /   شه عسل پرئه /تو بدم  گهرئه         

لالا بدم  توئه        /  شه گل خوشبو /تن ره نیره توئه     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 12:53  توسط محمد اصغری  | 

یادی از خانم های قابله یا مادران دوم

از روزی که  می فهمیدیم بانو قابله ای که باعث شده  چشم ما به به این دنیا بازشود چه کسی است! از ان روز به بعدهمیشه به ایشان ارادت داشتیم و به عنوان مادر دوم احترامش را نگه می داشتیم ودستانش را می بوسیدم و خیلی برایمان عزیز بود ما در نگاه کودکانه خویش اینها را به چشم  پیرزنان خوش اخلاق و دوست داشتنی می دیدیم  آنها ممکن است الان در بین ما نباشند ولی تا زنده بودند مورد تکریم همه کوچک و بزرگ روستا بودند روحشان شاد یادشان گرامی و این پست تقدیم می شود به این خدمتگزاران عرصه سلامت و بهداشت در روزگاری که از پزشک و پرستار و بهداشت خبری نبود. و بهانه ای برای اینکه برای مادر دوممان فاتحه ای بخوانیم  و از خداوند برایشان آمرزش بطلبیم.

گویند:مرا چو زاد مادر************  پستان بدهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من************ بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من ************   بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم************ الفاظ نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پابه پا برد************    تا شیوه ی راه رفتن آموخت

پس هستی من زهستی اوست************ تا هستم و هست دارمش دوست
ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1392ساعت 0:18  توسط محمد اصغری  | 

ته خسته تن بلاره، ته دور بگردم .

  زنان لفوری هرگز خانه نشین نبودند. بیداری قبل از اذان صبح برای تهیه خمیر و نان و رسیدگی به دام و طیور خانگی و کار در تمام طول روز و آخر شب هم بعد از همه می خوابیدند.
زنان لفوری در طول روز حتی لحظه­ای برای استراحت وقت نداشتند. اول بهار با کار و تلاش در زمین شالیزاری و تیم و تیمجار و اماره (کود) نشا و وجین کار اصلی آنها و عمل آوری تخم نوغان و پرورش کرم ابریشم (کرماری) کار دومشان بود. روزها کار توی زمین شالیزاری نشاء وجین و رسیدگی به آن و عصر و شب­ها هم رسیدگی به کرم ابریشم و همینطور کار در خانه و رسیدگی به فرزندان و علاوه بر آن مرع داری و باغ داری،تمام فصل بهار را اینگونه سپری می­کردند. روزگارشان سخت و نفس گیر سپری می شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 21:21  توسط محمد اصغری  | 

دبستان شهید فرهادی لفور

این پست تقدیم می شود به  همه  دوست داران عرصه علم و ادب خصوصا همه عزیزانی که دل نگران تعلیم و تربیت فرزندان یکی از محروم ترین نقاط روستایی ایران زمین در لفور  مازندران می باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 23:48  توسط محمد اصغری  | 

قابل توجه همه خیرین و عاشقان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

به اطلاع می رساند.
جوانان و معتمدین روستای نفتچال لفور تصمیم به احداث بنای جدید حسینیه روستای را گرفتند که با توکل به خدا و یاری ائمه اطهار و لطف و کرم آقا اباعبدالله الحسین (ع) و علمدار باوفایش حضرت ابوالفصل(ع) و یاری امام زمان (عج) هم اکنون در مرحله تکمیل است. ضمن آرزوی توفیق برای برای همه دست اندرکاران و مجریان ساخت حسینیه امید واریم خیرین محل و سایر و سایر روستاهای لفور و دیگر نقاط برای تکمیل آن با کمک های مالی خود به یاری این عزیزان بشتابند.

این بنای با شگوه و ماندگار با همیاری اهالی محل از یک سال پیش آغاز و هم اکنون در مرحله تکمیل است. کار معماری و طراحی آن را استاد محمد زمان اسدی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس برعهده دارد.

در ضمن شماره حساب هیات امنای حسینیه ی نفت چال بانک ملت شعبه ی مازیار قائمشهر 11-14708797 به نام آقایان حیدری- احمدی-اعلایی آماده دریافت کمکهای خیرخواهانه همه عزیزان و عاشقان اهلبیت (ع) می باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 20:17  توسط محمد اصغری  | 

درس بزرگ کمیل رستمی و خانواده اش به همه انسانها

 
کمیل رستمی عزیز  ۱۹ ساله متولد سال ۱۳۷۰ از روستای نفتچال لفور دارای رتبه ۸۰۰ کنکور سراسری و ورودی سال ۸۹  رشته برق و الکترونیک دانشگاه سمنان بود.
او
 خانواده اش درسی بزرگ به همنوعان خود آموختند که هیچوقت فراموش نحواهد شد.
وقتي قرار است هجراني رخ دهد، قلبي مي تواند دوباره در سينه اي بتپد كه مفهوم انسانيت هميشه زنده بماند و آدميان بدانند كه مهر چيست و محبت كجاست؟
کمیل خود پرواز کرد اما قلب مهربانش هم چنان می تپد.کمیل با هجرت خود به چند انسان ديگر زندگي دوباره اهدا کرد. روحش قرین رحمت باد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:10  توسط محمد اصغری  | 

بازهم قصه و غصه جنگل

جنگل بین  کلج خیل و لفور را مردم روستاهای بورخانی و نفتچال و دهکلان "پلنگ پر" می گفتند. انبوهی جنگل و دره های عمیق آن باعث شده بود که وحشی ترین حیوانات جنگلی مثل پلنگ و گرگ آنجا خانه کنند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 23:50  توسط محمد اصغری  | 

ترانه های سرزمین مادری من - لفور

موسیقی اصیل وسنتی در لفور سوادكوه نیز مانند دیگر نقاط  استان مازندران در گذشته از رونق خوبی برخوردار بوده و اكنون نیز بندرت در گوشه و كنار این منطقه مورد استفاده قرار گرفته اگرچه علاقمندان بسیاری دارد. ساز سنتی و اصلی در موسیقی این ناحیه نوع خاصی از نی یا همان لله وا می باشد و ...كَهو آسِمونِ كِمبه سفارِش                                 هر كِجه يار شُونه نَهيره وارِش        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:2  توسط محمد اصغری  | 

مراسم ماه محرم در لفور

             محرم ماه پیروزی خون برشمشیر برعزاداران حسینی تسلیت باد.

           قیامت بی حسین غوغا نـدارد    شفاعت بی حسین معنا ندارد
           حسینی باش تا محشر نگویند     چرا پرونده ات امضا نـــدارد ؟

    عالم همه قطره است ودریاست حسین(ع)   خوبان همه بنده اند ومولاست حسین(ع)

     ترسم که شفاعت کند    از قاتل خویــــــش    از بس که کرم دارد و آقا است حسیــن(ع)

 سنتهای مذهبی در لفور آنچنان دیر پایند و قوی و با عظمت برگزار می شوند که گاهی انسان خیال می کند که از سپیده دم تاریخ تا کنون تداوم داشته اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:46  توسط محمد اصغری  | 

داستان سد البرز- بزرگترین سد خاکی ایران

اما مسئله مهمتراین سئوال مردم لفور است که  ساخت این سد و بهره برداری از آن صرف نظر از هزينه زياد آن چه از لحاظ زماني و چه اعتباري، چه منفعتي را براي مردم محروم منطقه لفور بویژه مردم روستاهایی که در قبال این این پروژه متضرر و یا بهتر بگویم نابود شدند، به ارمغان مي‌آورد؟ مردم منطقه و همه مسئولین می دانند که اين سد در زمين‌هاي متعلق به مردم 13 روستا  لفور غربی شامل لفورک، چاشتخواران، گشنیان، حاجی کلا، امیرکلا، اسبوکلا، میرارکلا، گالشکلا، نفت چال، بورخانی، کفاک، چاکسرا و دهکلان احداث شده است و مردم آن نيز طي سال‌هاي گذشته به دليل فروش اجباری زمين‌هاي كشاورزي  و حتي مسكوني آن‌ها به قیمت بسیار ناچیز به شهرهاي مجاور مهاجرت اجباری كرده  در حال حاضر بخش عمده‌اي از اين روستا ها خالي از سكنه شده است. 
با تشکر از کوروش
مهاجرت‌هاي اجباري لطمه بسيار زيادي را از نظر جمعيتي و توسعه ای به مردم منطقه و سرمایه اندک آنها وارد كرده است و به طور قطع مي‌توان گفت: سد البرز يكي از عوامل مهم در مهاجرت مردم و خروج سرمايه‌های اندک مردم لفور به شهرهاي ديگربوده است. اهالي این  روستاها اغلب با سرمايه دام‌هاي محلي و اندک درآمد حاصل از کسب و کار بر روی زمين كشاورزي خود امرار معاش مي‌كردند. ولی در حال حاضر آنها را به بهایی اندک اجبارا واگدار نموده وآنهایی که امکان مهاجرت نداشتند با وضع رقت باری در روستا مشغول گذراندن باقی عمرشان هستند. از آن جا ‌كه توسعه هر منطقه ای به اختصاص اعتبار براساس شاخص جمعيتي آن بستگي دارد. مهاجرت ها نيز به واسطه آغاز به كار ساخت سد البرز شروع و شاخص اعتباري را در اين منطقه از شهرستان سوادکوه كاهش داده و تقریبا به صفر رسانده است. ظاهر امر چنین است که انگار هیچ فرد یا نهاد یا سازمانی خود را مکلف به بهبود و توسعه وضعیت روستا های باقیمانده و زندگی مردم ساکن از همه جا رانده  و وامانده در آنها نمی داند. و با نگاه به زندگی و وضعیت روستاها در طی این سالها بطور ملموس مشاهده می شود که هیچ بودجه و اعتباری برای آنها اختصاص داده نمی شود. مردم این منطقه از حداقل امکانات بهداشتی و آموزشی نیز برخوردار نیستند. تعطيلي چند مدرسه قدیمی در روستاهاي لفور به دليل همجواري با سد البرز در سال‌هاي گذشته و عدم تمکن مالی خانواده ها برای ادامه تحصیل فرزندانشان در شهر های همجوار موجب شده است، بسياري از دانش‌آموزان در اين روستاها  بعد از آغاز به كار سد البرز ازتحصيل بازبمانند. بخشی از اين دانش‌آموزان كه در حال تحصيل با این شرايط سخت هستند، بايد كيلومترها راه را با هزينه‌هاي فراوان از روستاي لفور به شهر شيرگاه  یا  بابل و قائم شهر طي كنند. تخريب باغ‌هاي مركبات و به زیر آب رفتن زمين‌هاي كشاروزي، در تنگنا قرارگرفتن مردم، از بین رفتن مراتع، از دست دادن امنیت و آسایش اندکی که در  گذشته داشتند. حداقل تبعات ناشی از احداث سد برای مردم این منطقه بوده است.ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:17  توسط محمد اصغری  | 

تقویم تاریخ لفور

1500 پیش از میلاد؛ 
 گورستان لفورک و تپه چاشت خوران از دوره عصر آهن و در حدود 1500 سال قبل از میلاد بنا نهاده شده اند.عصر آهن در دانش باستانشناسی دوره‌ای است که در آن بشر به گستردگی از آهن در جایگاه ماده‌ای برای ساخت ابزار و جنگ‌افزار سود برد. به جز این جامعه‌های کهن تغییرهایی در زمینه کشاورزی،باورها و شیوه‌های هنری نسبت به گذشته یافت. (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:1  توسط محمد اصغری  | 

لفور

لفور نام يکي از دهستانهاي بخش سوادکوه  است. اين دهستان در قسمت جنوب باختري شيرگاه و علياي دهستان بابل کنار واقع و منطقه اي است کوهستاني،جنگلــــي و  داراي هواي مرطوب و معتدل. آب آن از سه رودخانه اصلی گزو، کرسنگ رود و چاخنی  حاصل ميشود. محصول عمده اين دهستان برنج و لبنيات. شغل ساکنين اهالي اين دهستان زراعت و گله داري است. تابستان گله داران حدود ييلاقات و لوپي ميروند. اين دهستان از ۲۱ آبادي تشکيل شده و جمعيت آن در حدود 8 هزار نفر و قراي مهم آن به شرح ذيل است: نفتچال، بورخاني، گالشکلا، دهکلان و عالمکلاو.. (فرهنگ دهخدا و فرهنگ جغرافيايي ايران ج 3)

لفورک دهي از دهستان لفوربخش مرکزي شهرستان شاهي واقع در 16هزارگزي جنوب باختري شيرگاه. کوهستاني، جنگلي، معتدل، مرطوب و مارلايائي و داراي 600 تن سکنه. آب آن ازرودخانه ازر. محصول آنجا برنج و لبنيات. شغل اهالي زراعت و گله داري صنايع دستي زنان شال و کرباس بافي و راه آن مالرو است. در تابستان گله داران به ييلاق سربن و لرزنه ميروند. (فرهنگ دهخدا و فرهنگ جغرافيايي ايران ج 3)


 بلوک لفور:طبق تقسیمات قدیم، دهستان لفور از سه بخش آذر رودبار، رون و  پرو تشکیل می شده است. منطقه آذر رود با ر شامل روستا های دهکلان، بورخانی، نفت چال، کفاک، چاکسرا و لرگچال بوده است.منطقه رون شامل روستاهای  پاشاکلا، میرارکلا، گالشکلا، اسبوکلا، گشنیان، چاشتخوران، حاجیکلا و لفورک بوده است.منطقه پرو شامل روستا های منسر، شازقلت، مرزیدره، عالمکلا، تمر، رئیسکلا، کالیکلا و شاکلا بوده است.کل این منطقه تحت حاکمیت یک نفر تحت عنوان سربلوک  اداره می شده است. خلیلی(آلاشتی ساکن نفت چال)، داودی (رئیس کلا) و آقابرار ؟  آخرین سربلوک های این منطقه بودند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:23  توسط محمد اصغری  | 

تمر(TAMAR)یکی از روستاهای محروم منطقه لفور / تصویر بی نظیر

     روستای کوچک و بسیار زیبای تمردر قلب جنگل های لفور در مسیر جاده شارقلت به رئیس کلا(بعد  از روستای عالمکلا)  واقع شده است. عبور رودخانه، مجاورت جنگل، شالیزار های حاشیه روستا چشم اندازی بی بدیل را در این گوشه از سرزمین لفور  ایجاد کرده است. جاذبه های طبیعی که در وصف نیایند بلکه دیدنی اند. اهالی این دیار و  آنهایی که به آنجا سفر کردند این جملات را بهتر می فهمند. رودخانه بابلک  در حاشیه این روستا  چشم اندازی بسیار زیبایی را در کنار شالیزارهای اطراف آن بوجود آورده است. رودخانه جوان و خروشان بابلک با صدای دلفریب و گوشنوازش، بعد از عبور از مجاورت  این روستا در پایین دست روستای دهکلان به بابلرود می پیوندد.

     تمر مردمی مهمان نواز و صمیمی را در خود جای داده است. شغل مردم روستا کشاورزی و دامداری است. عدم وجود حداقل تسهیلات رفاهی و معیشتی در روستاهای لفور بویژه در این روستا که حتی یک پل برای عبورمردم آن از رودخانه وجود ندارد، بسیار آزار دهنده است. مردمی که صددرصد به خودشان متکی اند. و بی گمان هیچ مسئولی برای رفاه آنها فکر و اندیشه ای را پیاده نکرده است. توفیقی حاصل شد تا  در ایام نوروز  این روستا را از نزدیک ببینم(نوروز ۸۶). درحاشیه روستا تاسیسات گارگاهی یک  شرکت  که تونل انتقال آب رودخانه بابلک را در دست احداث  داشت به چشم می خورد.شرکت برای استفاده کارگاهی پل موقتی احداث کرده بود. در زمان ایجاد این پل موقت مردم نگران بودند که  مسئولین محلی با دیدن آن پل موقت از فکر ایجاد یک پل دائمی برای عبور و مرور مردم این روستا، صرف نظر کنند. چون با پیگیری مردم مقدماتی برای احداث یک پل دائمی از روی رودخانه بابلک فراهم شده  بود.  امیدوارم در زمان نوشتن این مطالب، کار احداث آن پل کوچک تمام شده باشد و مردم حداقل درفصل سیلاب نگران عبور خود و احشامشان از روی رودخانه نباشند.

    آنچه مسلم است محرومیت مخوف منطقه لفور در پشت صحنه زیبایی های طبیعت آن نا پیداست. متاسفانه هر بیننده مسئولی ( مخصوصا اگر از مناطق کویری کشور آمده  باشد) مسحور این زیبایی شده و معمولا در هنگام بازدید از این منطقه به تنها چیزی که فکر نمی کند آبادانی این سرزمین است.  این نکته  رمز محرومیت منطقه لفور است  و گویی هنوز زمان رمز گشایی آن فرا نرسیده است. سئوال ما این است که: برای لفور عزیز چه کسانی  تصمیم می گیرند؟

 یادداشتی از دوست عزیز اقای محمودی در ذیل مطلب معرفی روستای تمر درج شده است که بیان آن شاید ذهن کنجکاو خوانندگان را به کنکاش بیشتر در مورد این روستا وادارد. آن یادداشت به این مضمون است.

کاش این دوست ما که درمورد تمر مطلب نوشت یادی از قدمت و تاریخچه تمر می کرد و رنجهای مردم روستا تمر از دوران نصراله خان و فرزندانش دیدند را هم می نوشت که چه ها برسر این مردم آورند و فرزندان تمری بدانند که پدران و مادران شان چه سختی ها را تحمل کردند؟!

 

تصویر بی نظیر چشم اندازی زیبا از روستای کالیکلای لفور

(با تشکر از تذکر آقای محرابی)

 
یک تام به نزدناتمامآمده است      یک پخته بهمراهی خام آمده است

 

تا بشکفد این سـرود لکنت بارم   تصویر به یاری کــــــلام آمده است

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:24  توسط محمد اصغری  | 

خصلت های پاک و ناب لفوری ها

خصلتهاي موجود در جامعه نيمه قبيله اي و عشيره اي لفور در هر نقطه اي كه باشد بر معيارهاي خاص خود استوار است، شرايط زيست محيطي در كنار عوامل ديگر كه بر اثر گذشت زمان رنگ و معيار و ارزش به خود گرفته است و فرهنگي را بوجود آورده است كه مردم تحت تاثیرآن تا روزگاری به هيچ عنوان حاضر نبودند ازآن دست بر دارند و هنوز فراوان افردی اند که به این اصول و ارزش ها پایبندند. هر چند كه بعضي از اين خصلتها ممکن است امروز از ديدگاه مردمان بی ریشه ارزش و اعتبار نداشته باشد ولی در گذشته نه چندان دور اصرار اين قوم بر حفظ ويژگي‌هايش او را از ديگر اقوام متمايز ساخته است. ازجمله این خصلت ها عبارتند از:

1-مردم لفور مردمي قانع با عزّت نفس  و مناعت طبع  بالا

2-اشتياق و همت زائدالوصف لفوری ها به کسب علم و دانش.

3-مهمان دوستي و مهمان نوازی

4ـ همياري و تعاون گروهي

  (ادامه دارد)

برای خواندن بقیه مطالب  ستون ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:20  توسط محمد اصغری  | 

لفور زیبا

قابل توجه دبیران و دانش آموزان سالهای تحصیلی 1359ـ1360 و 1360ـ 1361مدارس راهنمایی تحصیلی خیام (شهید اندرزگو) چاشتخوران لفور
 استاد محترم جناب اقای جلال مظهری ملکشاه که هم اکنون در آلمان هستند در یکی از کامنت ها پیامی را درج نمودند. با سپاس از اظهار لطف و محبت ایشان،  عین پیام و آدرس الکترونیکی جهت اطلاع دوستان در ذیل درج شده است. (با آرزوی موفقیت و سلامتی برای ایشان)
 
 سلام دوستان: 
خسته نباشین. با خواندن این سایت جامع و زیبا در باره لفور زیبا بی اختیار یاد سالهای دور گذشته افتادم، سالهای تحصیلی 1359ـ1360 و 1360ـ 1361 که در مدارس راهنمایی تحصیلی خیام (شهید اندرزگو) چاشتخوران لفور به عنوان دبیر زبان انگلیسی تدریس می کردم. یادش بخیر اون سالها و یاد همکاران و دانش آموزانم. اکنون که 16 سال است که در خارج از کشور و درآلمان زندگی میکنم میخواهم یاد و خاطره همه آنها و نیز لفور زیبا را گرامی بدارم. چقدر خوب بود که میتونستم با تعدادی از اونها تماس می گرفتم و اینکه الان چه می کنند. شاد و پیروز باشین. 
 mazhari@web.de

یاد بچه های مدرسه روستای گشنیان و معلم نوذری درس ریاضی بخیر و یاد بچه های هم محلی اقا جلیل شریف وموسی یوسف ومحمد جمشید وصادق و مهربان مسعود و ایوب وبچه های دیگر، همجنین یاد  رود خانه زیبای حاجیکلا لفور بخیر، دوست تان داریم بجه ها، در زندگیتان موفق باشید.

یاداشتی مرتبط:
جناب اقای جلال مظهری ملکشاه دبیر محترم سال های مدارس راهنمایی تحصیلی خیّام ( شهید اندرزگو) چاشتخوران لفور و شهید مرادی نفتچال لفور بسیار علاقمند بود در باره دوست عزیزمان جناب اقای علیرضا کجوری که یکی از همکاران سابق ایشان  در مدارس لفور بوده است اطلاع داشته باشد و یا باایشان به نحوی ارتباط برقرار نماید.چنانچه کسی از دوستان به ایشان دسترسی دارد. لطف کرده کامنت بگذارد. یا به آدرس ایشان. mazhari@web.de  مکاتبه نماید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:28  توسط محمد اصغری  | 

برگرفته از یادداشت های یک مسافر لفور - لفور شرقی

برای مطالعه کامل متن ادامه مطلب را گلیک نمایید.

جهت دسترسی به منطقه لفور با استفاده از خودرو از سال 1340 اقدام به ايجاد جاده شده بود ولي بدلیل بی کفایتی پیمانکاران و حیف و میل بودجه مربوطه، کار احداث یک جاده خاکی به طول تقریبی 15 کیلومترعملا تا سال 1359 (یعنی قریب به 19 سال) طول کشید. بنابراین تا سال  1359 دهستان لفور، جاده درست و حسابی نداشت. جاده خاكي شيرگاه به قرآن تالار  و از آنجا بصورت یک راه مالرو به  "دئوتک" ختم می شده است..از آن سال اتوبوس های از رده خارج مسافران را از شیرگاه به " شارقلت" جا به جا می کرد و گاهی هم بین راه خراب می شد! آن هنگام لفور از محروم ترین نقاط مازندران بود. اما در نهایت اصالت و زیبای بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط محمد اصغری  | 

روز 26 ايدماه( عيدماه).

 

 روز 26 ايدماه( عيدماه). روزي كه براساس يك سنت ديرينه مردم از دو سوي، ( يك سوي از بندپي و سوي ديگر از آلاشت) به امام زاده‌حسن (ع) رفته و دريك تجمع سياحتي و زيارتي شركت مي كنند. در اين روز حاضرين در اطراف امام زاده به دو گروه (بندپي و آلاشتي) در مقابل هم گرد آمده و مسابقه كشتي سنتي محلي را برگزار مي كنند.آرايش اين دوگروه در مقابل هم بسيار محترمانه و ديدني و لذت بخش است .

   بااينكه براي قهرمانان كشتي هيچ جايزه‌اي در نظر گرفته نمي‌شود اما كشتي گيران عزيز با جديت و تعصب خاصي به رقابت و مبارزه‌ ورزشي كه توام بامنش پهلواني نيز همراه است مي پردازند. جمعيت نيز با احساسات خوبي كشتي گير مورد علاقه خودش را تشويق مي نمايند و مسابقه نيز بر اساس تعداد كشتي گيران داوطلب و حاضر در ميدان ( مثلاً 5 تا آلاشتي و 5 تا بندپي) انجام ميشود و سرانجام هر سمتي كه تعداد برنده‌ها بيشتر باشد به عنوان پيروز و قهرمان سال معرفي ميشود و پايان كشتي يعني پايان مراسم روز 26 امام زاده‌حسن (ع) ، وهمه حاضرين در مراسم به سمت روستای يیلاقی یا دیار خودشان باز می گردند. در قديم بيشتر مردم با اسب به آنجا ميرفتند ولي حالا وسيله ها متنوع وكمتر با اسب به آنجا ميروند. نا گفته نماند در اين روز دست فروشها نيز از فرصت بدست آمده خوب استفاده مي كنند.(مطلب از دوست عزیز- لاکومی    بدون دخل و تصرف)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط محمد اصغری  | 

شوپه/شالیزار

شوپه یا  شب پایی یا به عبارتی نگهبانی از محصول مزرعه بهنگام  شب که برای  حفاظت از محصول در مقابل خطر حمله خوک و گراز انجام می شده است. شوپه گر شب را در بالای نپار با سروصدای بسیار و های و هوی گاه و بیگاه خود به صبح می رساند. سرو صدای آدمها باهم متفاوت بود. آنها حتی ازسرو صدای یکدیگر در دل شب همدیگر را می شناختند. شوپه گر برای ایجاد سرو صدا جهت جلوگیری ورود  خوکها به مزرعه از هر وسیله ای که می توانست استفاده می کرد. ازجمله وسایل مورد استفاده برای شوپه پیتهای حلبی  بود. شوپه گران برای فراری دادن خوکها دم غروب  به پیتهای حلبی  می کوبیدند و با آن صدایی طبل در می آوردند. با آن خوکها را فراری می دادند. صدای  کوبیدن افراد با هم فرق می کرد. درهنگامه غروب  و زمانی که قرص خورشید خونرنگ به آرامی در انتهای افق محو می شد. دهها پیت حلبی در دشت به صدا در می آمد. انگار شوپه گران به اجرای مراسم آیینی خاصی مشغولند. این سروصدا ها  از دلها لبریز از شادی  و آرامش خبر می داد. آنها می دانستند در تاریکی که دقایقی دیگر فرا می رسد تنها نیستند

 

برای دیدن چند تصویر زیبا ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:49  توسط محمد اصغری  | 

مقام والای معلم (مطلب از دوستان عزیز - لفوری و نفت چالی)

مي توان در سايه آموخــــــــــــــــن   گنج عشق جاودان اندوختن

.( تقدیم به همه معلمین عزیز بویزه معلمین روستاهای  محروم لفور - مطلب از دوست عزیزنفت‌چالي- متن کامل را در ادامه بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:16  توسط محمد اصغری  | 

قراری شغل مردان خانواده های فقیر در روزگار سیاه نداری

مردان خانواده هایی که از خودشان زمینی برای کشت و زرع نداشتد و یا حرفه ای خاصی هم  بلد نبودند، به قرار می رفتند. گاهی هم  افراد خانواده پرجمعیت نانخوراهای اضافی خودرا به قرار می فرستادند. بعضی از  خانواده ها از سر اجبار و فقر دختر یا پسر خود را به نوکری یا کلفتی به خانه ارباب یا پولدارها می فرستادند. بعضی از خانواده های فقیر فرزندان پسر خود را از زمان خردسالی به قرار می فرستادند. گالش ها از این بچه ها برای نگهداری از گوساله ها استفاده می کردند. به مودکان خردسال در گاوبنه گوک پی  می گفتند.
چند نوع  قراری مرسوم بود. که بد ترین نوع آن پوستمزدی قرار(کار کردن در قبال خورد و خوراک روزانه) بود. پوستمزدی قرار یعنی فرد در قبال همه کارهای که از صبح تا غروب انجام می داد تنها سه وعده غذای بخور و نمیر دریافت می کرد. در آن سالهای سیاه نداری تازه همین  هم غنیمت بود و ارباب ها با هزار منت جوانان خانواده های فقیر را برای پوست مزدی قبول می کردند. نوع دیگر قراری با اندکی دستمزد همراه بود. گاهی هم علاوه بر دریافت غذای بخور و نمیر و اندکی دستمزد، لباس کهنه های بچه های ارباب را هم دریافت می نمودند.

 
قراری نوعی بردگی بود وشخص قراری در واقع برده به حساب می آمد لذا باید هرنوع رنج و زحمت و تحقیری را تحمل می کرد. گاهی اتفاق می افتاد که جوان قراری به خاطر سختکوشی و صداقتش دل ارباب را بدست می آورد و یا زرنگی و چالاکی خود دختر ارباب را شیفته خود می ساخت و به این طریق داماد ارباب می شد. اما دامادقراری هیچ وقت قرب و منزلت فرزندان ارباب را نداشت.  آب آوردن، شکستن هیزم، دوشیدن گاو ها، گله بانی، چوپانی، کار در مزرعه در فصل کاشت و برداشت و حتی انجام کارهای خانه  از جمله وظایف یک فرد قراری بود.
خوشبختانه قراری از نوع پوست مزدی امروزه بکلی از بین رفته است ولی متاسفانه نوع قراری با اندکی دستمزد گویی در بعضی از مناطق  در حد انگشت شمار هنوز رایج است.

شخم زدن با ازّال ( گاو آهن )

ورز و کلو و شخم زدن زمین و آماده کردن زمین شالیزاری برای نشای برنج کار دشواری بود.مردان پس ازخواندن فریضه صبح بهمراه جفت های ورزا و افرادی از اعضای خانواده خود راهی زمین شالیزاری می شدند. ازّال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای های و هوی مرد کشاورز از اول صبح تا غروب افتاب ادامه داشت. تا عصر زمین شخم می شد و غروب ها که اهل کار به خانه بر می گشتند، در واقعی جسدی بیش نبودند و  فرقی با مرده متحرک نداشتند. روز ها و روزها سپری می شد تا  زمین یکسره شخم می شد وسپس کلو(کلوخ شکنی)و آماده کردن تیمجار و بذر پاشی در تیمجار وتیم کندن و نشا کردن.مردم گاوها یشان را صبح زود ازطویله هایشان بیرون و آنها را به سمت بیشه و مراتع اطراف روستا راهی می کردند.گاوها هم هر روز غروب خودشان سیر و سرحال بر می گشتند. بسیاری از گاوها با دیدن کلک باز سر راهشان یا در مسیرهای مزارع که توسط کشاورزان بی مبالات باز مانده بود بجای چریدن در بیشه راهی زمینهای کشاورزی مردم می شدند..برای کشاورزان بسیار دردناک بود  زمانی که خوشه های سرسبز مزارع آنها توسط گاو و اسب و خورده می شد. واقعا غیر قابل جبران بود. 

 یادداشت ها هم ولایتی ها -  ادامه مطلب را کلیک نمایید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط محمد اصغری  | 

ماه مبارک رمضان در لفور

ماه رمضان در لفور به مفهوم واقعی ماه ضيافت الله بود و همه با شادی و خوشحالی از آن استقبال می کردند. از اواسط ماه شعبان مردم منتظر ماه مبارك رمضان بودند. گويا  همگي ضيافتي را وعده داشتند.رمضان رنگ و بو و شور و نشاط خاص خود را داشت.گويا  همگي ضيافتي را وعده داشتند.  لحظه زیبای  اذان و مناجات سحری یا همان سحر خونی سفره هاي مهرباني مردمي مهربان و صميمي وصف ناپذیر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:36  توسط محمد اصغری  | 

گالش و تلار (منزل) و فرهنگ منحصر بفرد آن (لفور)

               نماشــــــــــون صحرا نرم نرم وارش    گو بموئه تلار نمـــــــــــوئه گالش

مهمترین و اصلی ترین فعالیت اقتصادی مردم لفور در گذشته دامداری شامل بروش گاو و گوسفند و بز و اسب و طیور آنهم به روش سنتی و پرورش گونه های اصیل بوده است. دامدارای به دو روش انجام می شده است. نوع نخست و غالب، پرورش دام در جنگل و توسط دامداران حرفه ای بود که به آنها گالش می گفتند. گاش ها در تمام طول سال در همان جنگل مستقر بوده و در پاییز و زمستان در مناطق قشلاقی و در بهار و تابستان به مناطق ییلاقی کوچ می کردند. نوع دوم پرورش دام خانگی و به زبان محلی کتول داری بود که آنهم  کیفیت مربوط خود را دارد و بیان کیفیت کتول داری هدف این نوشته نیست ولی نکته حایز اهمیت این است که بالاخره ه

مه مردم بومی لفور به نوعی با دام و پرورش آن سروکار داشتند.

در قدمت و اصالت گالش و گالشی مطلب بسیار گفته شده است اما مکتوبات و مستندات بسیار کم است. شاید قدیمی ترین سند و نوشته ای که در آن به این موضوع اشاره شده است و به لفور هم ارتباط پیدا می کند، همان داستان معروف فریدون ضحاک شاهنامه است.خلاصه داستان از اين قرار است که «فرانك» مادر فريدون، پس از كشته شدن همسرش «آبتين» به دست جلادان ضحاك، فريدون را كه نوزادي بيش نبوده است، به مرتعي در دامنه اميدواركوه (واقع در «لفور») مي برد و او را  به دست گالش لفوری مي سپرد و ادامه ماجرا که ذکر آن هدف این نوشته نیست. برای اطلاع بیشتر در این زمینه به لفور گاهواره فریدون مراجعه شود.

 

مه یار اگر گالش نوه   من ونه خنه نشومه

                               جنگل ونه خونش نوه   من ونه خنه نشومه

  

فرهنگ گالش ومنزل و تلار، آمیختگی تنگاتنگی با طبیعت و جنگل دارد و بر پایه این فرهنگ انسان ها با طبیعت تکلم می کنند و می کوشند تا او را آرام کنند. انسانها برای حیواناتشان اسامی قشنگ می گذارند و به راحتی با حیواناتشان ارتباط برقرار می کنند و با آنها به صورت جدی یا شوخی حرف می زنند و ارتباط کلامی برقرار می کنند. آنها برای هریک از حیوانات اهلی خود نامی می گذارند،نامی که جذاب بوده و ازروی علاقه و سلیقه و درعین حال متناسب با رنگ و جنس حیوان،بر می گزیدند. گالش ها به هریک ازگاو هایشان نامی می نهادند و با آنان همچون موجودی ذی شعور تکلم می کردند، آنها حیواناتشان را با نامشان صدا می زنند و جالب است که وقتی که حیواناتشان را به اسم شان صدا می زنند از آنها پاسخ می شنوند. حیوانات هم وقتی که صاحبشان بر آنان خشم می گیرد متوجه می شوند و همینطور است وقتی که با آنها به زبان مهربانی سخن می گویند و آنها را نوازش می کنند و در مقابل حیوان نیز عکس العمل نشان می دهد.

در دهستان لفور منطقه و روستایی به نام گالشکلا نام دارد و همینطور طایفه ای اصیل  و بزرگ به نام گالش وجود دارد که عمدتا در روستای گالشکلا و بعصا در سایر روستاهای لفور مانند کالی کلا و ... نیز سکونت داشتند.

محل زیست و خواب گالش ها تلار(منزل) بوده است. تلار بناي مسقفی است که با استفاده از چوبهاي پرداخت شده و يك سره از تنه هاي بزرگ درختان ساخته می شود و سقف آن باتخته هاي چوبي (لت) پوشانيده شده و جنگل نشينان(گالش ها) از آن بعنوان محل زندگي خود و  نگهداري گوساله ها و همچنين نگهداري محصولات غذايي و لبني استفاده مي كنند. تلار داراي قسمت هاي مختلفي است كه هریک به اسامی خاص خودش مثل ایوون، کریکه، آذم منزل، په تلار، په کله و وروشه معروف بود.

ايوُن به محل ورودي اصلي تلار می گفتند كه هم به فضاي آدم منزل و هم به كريكه با دو در ورودي جدا گانه راه داشته است.

کِریکّهاتاقك كوچكي بود که  گالش وسایل و غذاها  و محصولات و فراورده هاي لبني خود را در آنجا  نگهداري مي كرد. معمولا درب کریکه قفل می شد.

آدم منزلبه جایی از تلار گفته می شد که گالش در آن غذا مي خورد و  استراحت مي كرد. در واقع آدم منزل محل زیست و خواب گالش بود.

په تلار محلی در مجاورت ساختمان اصلی تلار که گاوهاي با شرايط خاص(مثلا مريض و ...) در آنجا نگهداری می کردند.

په كلهبه جایی که گوساله های کوچک (خالك) را در آنجا (در كنار آتش مهيا شده با تنه هاي بزرگ درخت - كَتل) نگهداری می کردند.

وروشه جایی که در جلوی تلار قرار داشته و گاوها زیر آن می خوابیدند.

ورمکار به گالش هایی که با یکدیگر همکاری می کردند، می گفتند. معمولا دو نفر گالش با هم پیمان می بستند و  قول و قرار می گذاشتند که بهار یا پاییز را با هم ورمکار شوند و در ملک و مرتعی به چرای دامشان بپردازند.

مشاغل گالشی هم به سه دسته تقسیم می شد.

 مختاباد /  گالش /  گوگ په

مختاباد معمولاً کارهای گاوبنه(منزل) را از قبیل پخت و پز غذا و سامان دادن گارهای مهمی مثل جمع آوری شیر  و ماست و کره گرفتن از ماست (تلم زدن)، درست کردن غذای سگ (لوت) تهيه هيزم "هيمه و کتل " و همینطور کار نگهبانی از منزل و رسیدگی به ارباب رجوع و میهمانان را مختاباد انجام می دادو و مدیریت می کرد.در کل مختاباد نقش مدیریت گاوبنه را ایفاء می کرد.

گالش کار های مربوط به امور اجرایی اعم از نگهداری گاوها، تهیه علوفه های طبیعی (واش ، ولگ ، چرده و . . .) و دوشیدن گاو در صبح و غروب و از جمله محافظت از گاو ها که برای چراء به جنگل می روند را بر عهده داشت.

گوگ په/ دمس په معمولا ساده ترین و پست ترین کارها که نیاز به حرفه گری و مهارت نداشت را به گوک په می سپردند. در گذشته های نه چندان دور بعضی از خانواده ها که از نظر مالی و درآمد در سطح پایین بودند و همچنین خانواده های عیالوار بچه های پسر خود را که به سن نوجوانی می رسیدند، به گالش ها بصورت " پوست مزدی" می سپردند. یعنی آنها فقط در مقابل کار کردن غذا می خوردند.گوک په کلاً تمام کار های سخت منزل اعم از آوردن آب، نگهداری گوساله ها و گاو ها و تمیز کردن جای گوساله ها و مواظبت از گوساله ها ( گوگ) را به عهده داشت. در مواقعی که مشکلی پیش می آمد مختاباد و گالش تقصير را به گردن گوگ په مي انداختند و او را تنبیه می کردند.با توجه به این جایگاه گوگ په بود که عامه آدم های بی دست و پا را به گوک په تشبیه می کردند. بطور مثال می گفتند که فلانی گوگ په ایی بیش نیست. و این ضرب المثلی رایج بود که بسیار بکار برده می شد.

  گالش ها برای تغذیه و تعلیف دام خود در تمام طول سال در همان جنگل مستقر بوده و در فصول مختلف سال  به مناطق قشلاقی و ییلاقی کوچ می کردند. گاهی که در فصل زمستان سرمای زیادی می آمد و آذوقه دامی مانند سبوس و غیره وجود نداشت و اکثر دامداران در زمستان از علفهای مراتع و  به اصلاح خودشان از ولگ و واش (ولگ یعنی چیزی شبیه پیچک که به دور درخت می پیچید و  همیشه سبز و دارای برگ پهن بود و واش همان علف درختی بوده است که بر روی شاخه ها ی درختان سبز می شده ست.) استفاده می کردند.

   گالش های بنام یا همان دامدارهای بزرگ به خاطر اینکه گاوهای زیادی داشتند برای چرای دام خود مدام در حرکت بین مراتع بودند. زمستان را در مِهسَر(مناطق معتدل تر درحواشی روستا ها مانند ترز، تمشک چال، پلنگ پر و ...)می گذراندند.

در بهار از مهسر به رجه (مناطق مرتفع تر و بالاتر از مهسر که البته کمی سرد هم بود مانند بندبن، آقوز خامن، عطر بن و ...) کوچ می کرند و مدتی را درآنجا می گذراندند و بعداً به مناطق جنگلی پِرتاس (مناطق جنگلی  کوهپایه ای مانند لوشکا، اسِّل، نَمدار بِن و گَتِ بَن) می رفتند و مدتی را در آنجا می گذراندند.

در ایام قِرِق به مراتع ییلاقی مانند خاجیمات، درکامن، هلی خامن و ... و حواشی روستا های ییلاقی لاکوم، آلاشت، سرین، لرزنه، سوادرودبار، سنگرج، امام زاده حسن، اسپرز، سیال و...  که معمولا در اوایل بهار خالی از سکنه بود اقامت می کردند و در صورت وفور علف، مدت بیشتری در آنجا می ماندند و بعد از ییلاق به پرتاس بر می گشتند.

گالش ها در فصول مخلف با مسایل و مشکلاتی مواجه می شدند که دادرسی به جز خدا نداشتند گاهی در بعضی از سالها سرما انچنان بیداد می کرد که آنها را تا مرز نابودی پیش می برد ولی آنها مقاونمت می کردند. شعر زیر در روزهای پایانی سال ۱۳۴۷ و آغازین روزهای سال 1348 سروده شده و یکی از نمونه های سختی و رنجهای مردم سخت کوش لفور را در آن سال ها به تصویر می کشد. این شعر زیبا سروده ی جناب آقای محمود رامی (لفورکی) است که چند بیت از آن در اینجا ارائه شده است.

خداوندا به دیانی و برهانی ورحمانیتت سوگند     نظر بر بندگان فرما و بین احوال ایشان را

چنان سختی نمود امسال سرمای زمستانی      که یکسر دست شستندی همه مخلوق حیوان را

چنان در تنگنای سختی و بدبختی افتادند           که بگذاشتند اندر معرکه دیگر همه جان را

تمام دامداران جملگی از دامها سیرند               که دارای چندین گاو و قحط است شیر ایشان را

خصوصا گوسفند داران ز جان و مال دلگیرند         که یکسر کشت امسال برف و سرما مال ایشان را

چنین سال وچنین سختی که امسال درلفور آمد  نگوید هیچ پیری و نه یاد آید جوانان را

خداوندا به هر نیکی تو چندین بد ببخشایی         اگر بر من نمی بخشی ببخش یارب تو خوبان را

خداوندا اگر نیکم وگر بد زان خود باشم              مسوزان زآتش من بارالها خلق خوبان را

بده دلگرمی از خورشید تابان مردم ما را             همینطور پشت گرمی مرحمت کن دامداران را

 

مراتع از نظر موقعیت جغرافیایی بصورت زیر دسته بندی می شده است.

نِسُّم: به جایی گفته می شد که معمولا کمتر آفتاب گیر بوده  و اگر برف می آمد دیر آب می شد.

خریم: به جایی گفته می شد که آفتاب گیر، خوش جَرِش و خوش بیم می بود و اگر برف می آمد در یک روز کُلّه کُلّه می شد. خوش بیم و کم رطوبت بوده است.

لَپِر: به جایی گفته می شد که تخت بوده و معمولاً برای چرای اسب خوب بوده و برف کم به زمین می نشست و در فصل پاییز گاوها این قسمت از مراتع را از قسمت های دیگر  آن زودتر چرا می کردند.

چال به چال: به جایی گفته می شد که تپه و چاله های زیادی داشته است.

قراری دامدارهای بزرگ لفور به خاطر اینکه گاوهای زیادی داشتند برای خود گالش(قراری) انتخاب می کردند

مردان خانواده هایی که از خودشان زمینی برای کشت و زرع نداشتد و یا حرفه ای خاصی هم  بلد نبودند، به قرار می رفتند. گاهی هم  افراد خانواده پرجمعیت نون خوارهای اضافی خودرا به قرار می فرستادند. بعضی از  خانواده ها از سر اجبار و فقر دختر یا پسر خود را به نوکری یا کلفتی به خانه ارباب یا پولدارها می فرستادند. بعضی از خانواده های فقیر فرزندان پسر خود را از زمان خردسالی به قرار می فرستادند. گالش ها از این بچه ها برای نگهداری از گوساله ها استفاده می کردند. به کودکان خردسال در گاو بنه گوک پی  می گفتند.

   چند نوع  قراری مرسوم بود. که بد ترین نوع آن پوست مزدی قرار(کار کردن در قبال خورد و خوراک روزانه) بود. پوستمزدی قرار یعنی فرد در قبال همه کارهای که از صبح تا غروب انجام می داد، تنها سه وعده غذای بخور و نمیر دریافت می کرد. در آن سالهای سیاه نداری تازه همین  هم غنیمت بود و ارباب ها با هزار منت جوانان خانواده های فقیر را برای پوست مزدی قبول می کردند. نوع دیگر قراری با اندکی دستمزد همراه بود. گاهی هم علاوه بر دریافت غذای بخور و نمیر و اندکی دستمزد، لباس کهنه های بچه های ارباب را هم دریافت می نمودند.

   قراری نوعی بردگی بود وشخص قراری در واقع برده به حساب می آمد لذا باید هرنوع رنج و زحمت و تحقیری را تحمل می کرد. گاهی اتفاق می افتاد که جوان قراری به خاطر سخت کوشی و صداقتش دل ارباب را بدست می آورد و یا زرنگی و چالاکی خود دختر ارباب را شیفته خود می ساخت و به این طریق داماد ارباب می شد. اما دامادقراری هیچ وقت قرب و منزلت فرزندان ارباب را نداشت.  آب آوردن، شکستن هیزم، دوشیدن گاو ها، گله بانی، چوپانی، کار در مزرعه در فصل کاشت و برداشت و حتی انجام کارهای خانه  از جمله وظایف یک فرد قراری بود.

    خوشبختانه قراری از نوع پوست مزدی امروزه بکلی در منطقه لفور منسوخ شده است ولی متاسفانه قراری با اندکی دستمزد گویی هنوز رایج است.

دام دارها در شرایط اب وهوایی مختلف زیست می کردند. پوشش آنها در کفش و لباس و نیز وسایل مختلف پخت و پز و خورد و خوراک آنها با مردم عادی ساکن در روستاها اندکی متفاوت بود.

چوخا  و پشم شلوار پوشش شاخص گالش ها بود.

چوخا و پش شلوار در واقع كت و شلوار ي بود كه با استفاده از پارچه هاي ضخیم، زمخت پشمي دوخته مي شد. چوحا همان کت و پش شلوار، هم شلوار پشمی(کت شلوار پشمی) بود. چوغا  و پشم شلوار بيشتر توسط گالش ها استفاده مي شده است.

تلم ابزار شاحص گالش ها بوده است.گالش ها برای کره گرفتن ماست را درون آن می ریختند و طی فرایندی به نام"تلم زدن" از ماست کره می گرفتند. آنها معمولا در مواقعی که در نزدیکی روستاها اقامت داشتند، ماست و شیر  و مخصوصا دوغ و کشک اهالی را مجانا تامین می کردند و اگر هم مشتری محلی برای دوغ انها نبود.گالش ها از دوغ کشک درست میکردند و گاهی هم نان خشک در دوغ تیلیت می کردند و آن را برای سگها می ریختند که سگها با لذت آن رامی خوردند و خودشان به این غذای سگ «لوت» می گفتند.

به قسمت های منتخبی از  شعری  از استاد حجت الله حیدری در همین رابطه توجه شود. 

گته مِه ذهنِ جه ،یُور بورده قدیمای ِ خِشی
بُورده مِه خاطر جا ،اون همه آواز و سرود
گِته دیگه مِره خُونش دنی یه
" ترز ِ" بلبل و برمه؟!
من کِجه ،برمه کجه؟!
دیگه اون وَلگِ سما، خوشِ وارش
دَره لَس لَس شونه مِه خاطرِ جا
دَیمه "لوشکا " ملج تِک
مِه نفس تازه،مِه دل مَشتِ امید
ناشته فرقی مِه پَلی، شو یا روز
وارشی ،آفتابی
اون " تِرِز" پِر بیه مِه خونِش و سوت
مِه دهون بوی خدا دا ،دل وجان بوی امید
بال و پَر بوی اناریجه و اوجی و زولنگ
منا غِرصه،منا بِرمه؟!
 تِرِز بلبل آ، بی خوننش و لال؟!
اسا من، سر خنه نیمه، کجه شومه ، کجه دَرمه


دیگه اون محله کَش،گوی چِمر هم نِنه مه یاد
عمه و خاله یِ پَنٌُونی دَوسٌِن بُورده
سینه پوش با ونِه انگِل بَزه پول
یا مثلِ نقره کلای دَده گل
شل شله شلوالِ گلون
ته گمون ،یُور شونه مِه خاطرِ جا؟!
اگر بورده چی اسا موندنه ، مِه دَئین وِسه؟!

بد نیست بدانید ابن یمین فریومدی زندگی خود را از راه کشاورزی می گذراند. وی در اشعار خود، بارها به این موضوع اشاره کرده است که من با تلاش و زحمت، روزی خودم را به دست می آورم و هیچ گاه حاضر نیستم برای لقمه نانی، آبرو و عزّت نفس خود را از دست بدهم و منّت ناکسان ببرم . به قطعات زیر از این شاعر توجه کنید.
دو تای گاو به دست آوری و مزرعه اي /يکی امیر و دگر را وزیر نام کنی
به نان خشک و حلالی کزو شود حاصل /
وگر کفاف معاشت نمی شود حاصل
قناعت از شکرین لقمه حرام کنی/
روی و شامِ شبی از جهود وام کنی
هزار بار از آن به که بامداد پگاه/
کمر ببندی و بر چون خودی سلام کنی
یا
جفت گاوی را اگر خدمت کنی سالی سه ماه /روزگارت زو شود هر هفته و هر ماه به
ورکنی شاه جهان را هفته ای هفتاد مدح/
سخره گویی را بود در پیش او مقدار به
گر تأمّل ها کنی در نفع گاو و مدح شاه /خدمت یکتای گاو از مدحت صد شاه به

يك سؤال :آيا مي دانيد تلار از جه قسمت هايي تشكيل مي شد؟!

ايون:محل ورودي اصلي تلار كه هم به فضاي آدم منزل و هم به كريكه با دو در ورودي جدا گانه راه داشته است.

آدم منزل:جایی از تلار که گالش در آن غذا مي خورد واستراحت مي كرد. ادم منزل در واقع محل زیست و خواب گالش بود.

کِریکّه:جایی که وسایل و غذاها و محصولات و فراورده هاي لبني در آنجا نگهداري مي شده است.

په تلار:به جایی که گاوهاي با شرايط خاص(مثلا مريض و ...) در آنجا نگهداری می شد.

په كله:به جایی که گوساله های کوچک (خالك)را در آنجا (در كنار آتش مهيا شده با تنه هاي بزرگ درخت -كتل) نگهداری می کردند.

وروشه:به جایی که در جلوی تلار قرار داشته و گاوها زیر آن می خوابیدند.

گوک کرس: جایی که گوساله ها را نگهداری می کنند.
کرس خال: کرس خال محیطی است که باچوب محصور می شود(یا با پرچین محصورمی شود) گوساله‌هاي بزرگتر را نگهداري مي‌كنند و معمولاً چسبيده به تلار است.

کرس خال دو نوع است: یکی بزرگتر ه كه درآن گوساله هاي بالاي يك ساله تا دو ساله (مارشن) را درآن نگهداري ميكنند.دومي،كرس خالي است كه درآن جونكا ( گاونر پرواري) را با خوردوخوراكی مانند ولگ و واش پروار می کنند.
(با تشکر از آقای عادل جهان آرای و دوست عزیزی از نفتچال)

 

    



قطعه جالب از محمد جعفر گشنیانی در همین رابطه

اول بسمه الله داهون کمه وا / خوامه سرهادم شه برمهء صدا
خوامه صدابزنم جان برار/ اتادرد دارمه شه دل کنار
برار دونه مه دل درد چه چیه/ تموم بیین امه گالشیه
های برو های نشو جان برار / بشنوسمه خراب بیه ته تلار
خبرناگهون بمو ء مه گوش / بشنوسمی گنه شه گوره بروش
شمه گوخسه نیه سروش / شمه گوی چمر نواشه خاموش
جان برار جان گالش وچه / چتی بنه بهلیم دس کچه
تازه شیر دکته امه پلاره / تازه ماربدوته امه چوخاره
تازه جمع هاکردمی چهارتاگوره / تازه مشت بدیمی منزل نوره
امان دادا امان مره بکته کار / خوانه خراب بکنن امه تلار
خوانه وشا بوه امه سامون خال / خوانه معدوم بوه امه چهارتامال
تازه رها بیمی ازقراری / تازه سوا بیه لوه وکتری
تازه راه بدامی شسه مالداری / گالشی کردمی باخوب و خشی
اسا ونه بروشیم شه تلاره / هیمه هاکنیم شه سامون خاله
امان دادا امان دادا امان داد / چتی شه سختی ره نیارم شه یاد
ششماه ششماه دیمی مردم قرار/پشت سر بی قرار بیه جان مار
پرون مردم منزل چاربیدار/ کارکردمی ناشتمی شوم و نهار
اساکه بئیمی سوا تشکله/ ونه بروشیم شه منزل جوله
امان دادا امان مره بکته کار/ مه جاسوا هاکردنه مه برار
برار نیشته گوخسه وه زنه ناله/ گنه دوش بئیرم هاکر و جوله
خراب بکنیم شه گوخسه ی پله/ برو هدار هاکنیم راه محله
زمستون بموئه شومه محله کش/ اسب کمل بارکمه شومه جولکش
روپشت دله نیه برار ونگ / صدانکنه وشونه گوی زنگ
گلپشت روهاره هاکنم هدار/ بوینم دره منزل جان برار
منزل به منزل سر خالی تلار/ خبر از گو نیه خبراز برار
اسا چتی بورم خالی تلار / کنه گوره ماربزنم نماشتر
چتی باز هاکنم کریکهءدر/ بوینم نوی سر نوسه ماس سر
مه کلز خالیه کته طاق سر/ مه خرد خوار لمیک بزه ونه ور
امان دادا امان دادا امان داد/ امه گالشی اسا انه امه یاد
زمستونه سختی مه مال کشته/ مجبور بیمی دوش بهیریم ولگ پشته
مه گوخسه اسا بیه پیر واشار/ شه زاگوره ونسیمی په تلار
انه ولگ و واش دامی بیه بهار / علف دربیه من لو نشوئم دار
اسا که زندگی مسه بیه خوار/ ونه رد بزنم گوخسه تلار
امان دادا امان دادا امان داد / مره گو پنوی خاطر بمو یاد
بهار ماه بمو مره بیته غرصه / مه دله بهاره گو پنو وسه
یادش بخیر بهار زومی گوپنو/ گوره وردمی اما بهار کوه
منزل دامی گوره گردنسرکو ه / جونکا سره دامی بوه سرگو
هلیدشت همن همه بیمی جمع/ تمام گالشون بیمی دورهم
چنده خوار خواردیمی جان برارون/ اسا خوامی بویم بی نام و نشون
خوامی سرهلیم شه ملک وشه گوره/ خوامی کله بدیم شه دس چوره
امان دادا امان دادا امان داد / برار شه گالشی ره نکنین یادچ
چتی یاد هاکنم شه گالشی ره / صواحی و نماشون گو دوشی ره
بونه یاد هاکنم ملک و مناره/ منسر و پرتاس - ییلاق صفاره
بونه شاخرائیج ساره نوینی/ پالن کولک بال ره نچینی
تیر بزار اوره بونه نخری / چاشت بار نیری خربن وروری
سین سرداره نیری خی کله / پتاس مرسه نیری تلم پاره
کی بته یاد هاکنم گالشی ره/ کی بته دس بهیرم من واتاشی ره
کی بته کنلک نشوئم منزل / ولشت سره سی ره نونم دل
امان دادا امان دادا امان داد / برار شه گالشی ره نکنین یاد
کنسّه بئووم غم بسیاره / گالشی مه گت پر یادگاره
مه گت پر ملک ور بساته تلار / گته وچه وره سر بکن خوار دار
انه خوار خوار داشتمه تا به الان / بدیمه پیدا بینه قدیم خان
گنه اینجه ریتون جا نیه/ بورین شهر کنار بزنین کیمه
برار شهر کنار ننه مه ابرو / پاکتی شیر ننه مه تلم دو
شلنگ او ننه مه جان نرو / کوچه پس کوچه ننه راسه سر کو
برار گالشیه عمر سر بیه / مه مختباد آواره ء شهر بیه
آخر بند سر من دمه اویا / خدا بوه گالش پشت و پناه

شاعر :محمد جعفری گشنیانی

 

 








مطالب مرتبط:
گالش و تلار (منزل) و فرهنگ منحصر بفرد آن (لفور)
مراسم پنو / حدود و ثغور مراتع و مناطق جنگلی لفور
تصاویر- دامداری اصیل و سنتی در لفور
کتول

منبع تصویر :وبلاگ عکس سوادکوه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:30  توسط محمد اصغری  | 

نواجش

نواجش نوعی ترانه سرایی است که مادران و دخترکان از روی دلتنگی می خوانند، اشعار نواجش ممکن است اندکی غمگنانه باشد ولی اغلب آن را با موری(مویه) اشتباه می گیرند. حداقل در روستاهای  لفور  نواجش و موری (مویه) با هم فرق اساسی دارند. نواجشلالایی و مویه هرسه اشعاری هستند که زنان می سرایند و نواجش، و مویه در خلوت و یا جمع زنانه حود می سرایندو می خوانند. هرکس اشعار را با وزن و قافیه و ذوق و قریحه  خود می سراید و می خواند و عموما فی البداهه است و به هیچ وجه نوشته شده نیست.

نواجش نوعی ترانه سرایی است که مادران و دخترکان از روی دلتنگی می خوانند و به این طریق احساس واقعی و درونی مادرانه خود را  در قالب  اشعار برای فرزندانشان می سرایند. فرزندانی که در غربت (در غربت برای کار یا سربازی یا...) به سر می برند و یا  حتی در کنارشان هستند ولی آنها  طاقت دوری اشان را ندارند.

همنیطور اشعاری که زنان و دخترکان در نهایت دوستی و علاقه که به پدر، برادر، و برادرزاده و خواهرزاده و همینطور عمو و دایی هایشان دارند می سرایندکه همه حاکی از دوستی و دلتنگی زنانه آنها است و در فراق عزیزشان که در غربت بسر می برد و یا اینکه در غربت نیست ولی آنها طاقت دوری اشان  را ندارند.

همینطور زنان برای شوهرانشان که برای کار یا موضوعی از آنها دورند نواجش سر می دهند یا اینکه دخترکان برای نامزد یا معشوقه خود اشعاری را در قالب نواجش می سرایند ولی این نوع نواجش به خاطر شرم و حیای زنانه  و یا دخترانه اشان در ملاء عام اتفاق نمی افتد و حداکثر ممکن است در جمع دخترانه یا زنانه خودشان باشد.

زنان و دخترکان معمولا به هنگامی که احساس تنهایی می کنند و یا زمانی که برای عزیزشان بسیار دلتنگند، نواجش را سر می دهند. آنها  به هنگام کار در مزرعه و یا عزیمت به دامنه ها و بیشه ها برای جمع آوری هیزم و یا در هنگام کار روزانه و یا در گوشه و کنار باغ و مزارع خود اشعار نواجش خود را با صوت و لحن زیبایشان می خوانند.

خواخر شه برار  بلاره

ته ناری ملال بلاره

ته تن بو ائه خار بلاره

ته وچون  تینار بلاره

**************

خواحر شه علی بلاره

ته گت بئوی بلاره

بیریم عروسی بلاره

***********

و همینطور دختران در مورد مادرانشان .....(یاد داشت دوست عزیز فرهادی)

دتر شه دده بلاره

دل دره غرصه بلاره

دل خشی ناشته بلاره

وه ناشته گگه بلاره

تیناری حنه بلاره

.....

مطالب مرتبط:

دل مشغولي و دلبستگي مردم لفور در گذشته

قراری شغل مردان خانواده های فقیر در روزگار سیاه نداری

لالایی های سرزمین مادری من
موری/مویه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:59  توسط محمد اصغری  | 

موری/مویه

موری/مویه نوعی مرثیه خوانی زنان در روستاهای لفور است. موری در واقع مرثیه خوانی زنان و دخترکان است در غم از دست دادن عزیزانشان

اما نواجش نوعی ترانه سرایی است که مادران و دخترکان از روی دلتنگی می خوانند، اشعار نواجش ممکن است اندکی غمگنانه باشد ولی نباید ان را با موری(مویه) اشتباه گرفت. حداقل در روستاهای  لفور  نواجش و موری(مویه) با هم فرق اساسی دارند. نواجش، لالایی و موری هرسه اشعاری هستند که زنان می سرایند و  معمولا نواجش و مویه  را  در خلوت و یا جمع زنانه حود می سرایند و می خوانند. هرخانمی اشعار  خود را را با وزن و قافیه و ذوق و قریحه  خود می سراید و می خواند و عموما فی البداهه است. و به هیچ وجه مکتوب نیست.

موری نوعی مرثیه خوانی زنان در روستاهای لفور است. موری در واقع مرثیه خوانی زنان و دخترکان است در غم از دست دادن عزیزانشان.

معمولا صاحبان عزا در وصف مرده خود اشعاری می خوانند و بر سر و سینه خود می زنند و گریه می کنند و اگر کسی را پیش از این نیز از دست داده اند، در سوگ او هم شعر خوانی می کنند.

هر کس از زنان فامیل که هنر موری خواندن  دارد، شروع بع این کار می کند، همچنین هر داغدیده ای که به خانه عزیز از دست ذادگان  می رود، بعد از موری دادن در وصف تازه مرده گریزی هم به مرده خود می زند و غم هایش را تازه می کند و همه با هم می گریند.

در ولایت لفور زنانی هستند که در موری خواندن  استادند و در هر مجلسی، فی البداهه اشعاری در وصف و چگونگی حیات و شکل مرگ عزیز از دست رفته می سرایند .همچنین در اشعارشان اشاره ای هم به سایرعزیزان تازه از دست رفته و همینطور اقراد جوانی که در گذشته دور و نزدیک از دست رفتند می نمایند.آنها با این کار صاحبان عزا را به صبوری دعوت می کنند.

نمونه ایی از موری/مویه دختر در سوگ مادر

امه خار مار، کیجا بمیره

بهیمی تینار، کیجا بمیره

هاکنیم چیکار، کیجا بمیره

ندارمی قرار، کیجا بمیره

بوّ ته زاری، کیجا بمیره

چند سال بیماری، کیجا بمیره

خشی ره ندی، کیجا بمیره

حسّه کا بیی، کیجا بمیره

کیجا شه ننائه، کیجا بمیره

ته سرِ بلائه، کیجا بمیره

تَل تلِ دوائه، کیجا بمیره

ته درد فدائه، کیجا بمیره

بتیم ته وشنائه، کیجا بمیره

دهون ته تشنائه، کیجا بمیره

ته دست و ته بالِ، کیجا بمیره

ته نداشتی حالِ، کیجا بمیره

ته مریض احوال، کیجا بمیره

دتربوه لالِ، کیجا بمیره

دل مشغولي و دلبستگي مردم لفور در گذشته

قراری شغل مردان خانواده های فقیر در روزگار سیاه نداری

لالایی های سرزمین مادری من

نواجش

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:17  توسط محمد اصغری  | 

مطالب قدیمی‌تر