اولین شهید دهستان لفور و شهرستان سوادکوه سردار شهید مصطفی مرادی است. وی در سال ۱۳۳۳ در یک حانواده کشاورز روستایی دیده به جهان گشود. انچه که ذیلا می خوانید گوشه هایی از زندگی و شهادت آن بزرگوار است.
چند بیت از قصیده معروف شهدای لفور (شاعر محرابی عزیز) که در رثای آن شهید بزرگوار سروده شد.
دگـر پيـری ابـوذر وار مـرام است ورا حسـن مـرادی نيـز نـام است
ميـان فـاو او مجـروح گـرديـد همانجـا طاقت او هم تمام است
به همراهش دو شير و دو پسر داشت دو تا گـوش جـگـر نـور بصـر داشت
مصطفی در سنندج گشت پرپر علـیِ اکبـرش در هــور شنـاور
نه در هـورالـهـويزه اکبـری داشت نه عين مصطفی خود ياوری داشت
سـه مرد جنگـجو سه مرد با حال مـرادی هـا شـهيـدان نفـت چـال

۸ اردیبهشت سالروز شهادت سردار شهید مصطفی مرادی نفتچالی
در این روز مردم دهستان لفوریا به عبارتی مردم سوادکوه اولین شهید خود را تقدیم انقاب اسلامی نمودند.شهید مصطفی مرادی متولد سال ۱۳۳۳ از روستای نفت چال پس از سالها مجاهدت و تلاش در راستای پیروزی انقلاب اسلامی از اولین روزهای جنگ تحمیلی به سوی جبهه های حق علیه کفر اعزام شد. ایشان در بهار سال ۵۹ در منطقه کردستان به شهادت رسید. روز تشییع جنازه ایشان در منطقه قائمشهر و سوادکوه انقلابی به پا شد. تمام مردم قائم شهر و سوادکوه در مراسم تشییع و خاک سپاری ایشان حضوری باشکوه را در تاریخ شهرستان سوادکوه به ثبت رساندند. شهید مصطفی مرادی اولین شهید شهرستان سوادکوه درانقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی است. منبع: تقویم تاریخ لفور

فرمانده گروه ضربت و قائم مقام گردان ثارالله لشگر 17 علی ابن ابی طالب(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم)
در سال 1333 در نزديكي «شيرگاه» از يك خانواده کشاورز روستائي فرزندي به دنيا آمد كه او را «مصطفی» نامیدند.دوره دبستان را در «شيرگاه »به پايان رسانيد و دوره دبيرستان را به «قائم شهر» رفت و در آنجا مشغول به تحصيل شد. در همان اول زندگي علاقه فوق العاده به اسلام داشت و هشت ساله بود كه نماز مي خواند. فعاليت اسلامي خودرا از دوره دبيرستان شروع کرد. وقتي كه در «قائم شهر» مشغول درس خواندن بود در كلاسهاي علوم اسلامی هم شركت مي كرد و در وقتهاي مناسب در تبليغ ديگران فعالیت می کرد. حين درس خواندن با مشكلات زيادي مواجه بود اما با وجود همه مشكلات هيچ وقت به پدر و مادر چیزی نمی گفت. اخلاق و رفتار او چنان زبانزد ديگران بود كه وقتي صحبت از ايشان مي شد او را به عنوان يك فرد مسلمان و مومن معرفي مي كردند. پس از اتمام دوره دبيرستان در سال 1355 ديپلم گرفت و در سال 1356 جهت خدمت نظام وظیفه به يكي از روستاهاي اطراف« گرگان» اعزام شد.
شهید نفتالچی

او مخالف رژیم شاه بود و به همین دلیل محل خدمت را ترك می كرد و به «تهران» یا «قم» جهت شركت در راهپيمائي و تظاهرات مي رفت. در سال 1357 وقتي كه انقلاب شكوهمند اسلامي به اوج خود رسيده بود و زماني كه اعتصابات و نارضايتي مردم بالا گرفته بود،ايشان مدرسه محل خدمت را تعطيل كرده و مستقيم به راهپيمائي و تظاهرات در «تهران» و شهرها ديگر مي رفتند. در راهپيمائي روز هفده شهريور و كشتار وحشيانه مردم بي گناه به دست رژيم سفاك پهلوي حضور داشت. بعد از پيروزي انقلاب وتشکیل كميته ها در سراسر كشور، ايشان به« قم» رفتند و در كميته آنجا مشغول پاسداري شدند.

او با اینکه موقعیت شغلی بسیارخوبی در آموزش وپرورش داشت آن را را رها کرد و برای خدمت در عرصه جهاد و شهادت به کسوت رزمندگان اسلام در آمد و به جمع برادران کمیته و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست وعضو سپاه پاسداران قم شد و تازماني كه امام در قم بودند جزء پاسداران بیت حضرت امام بود. موقعي كه امام كسالت پيدا كرد و جهت رفع كسالت در تهران بستري شدند،شهیدمرادی 15 روز جهت پاسداري از امام به تهران آمد و سپس به قم بازگشتند .هميشه آرزوي شهادت داشتند. او همزمان در واحد عملیات سپاه بود. وی در اوائل فروردين 59 به «مازندران» برای اخرین بار به ديدار پدر و مادر آمد.اين ديدار 15 روز طول كشيد و بعد براي رفتن به «قم» خداحافظي كرد. اين خداحافظي آخرين ديدارشان را نمايان گر مي ساخت.

شهید نفتالچی

رفتن ایشان به« قم » همزمان با فعالیت های ارتش عراق وضد انقلاب در مناطق مرزی کردستان بود. وی بصورت داوطلبانه و بعنوان مسئول گروه ضربت اعزامی از سپاه قم و قائم مقام فرمانده گردان سپاه،پس از يك دوره آموزش كوتاه مدت يك هفته اي به« كرمانشاه» و مناطق مرزی اعزام شد. در آن موقع عراق كه گاهي حمله هوائي و زميني انجام مي دادو هنوز جنگ تحمیلی شروع نشده بود.پس از مدتي كه در آنجا بودند به آنان اطلاع دادند كه پادگان «سنندج »از طرف ضد انقلابيون محاصره شده و افسران و درجه داران ارتش مستقر در داخل پادگان از شدت تشنگي و گرسنگي و حملات خمپاره ای اشرار یکی یکی به شهادت می رسند. ایشان به همراه هفتاد نفر از اعضای گردان اعزامی از قم براي نجات افسران ودرجه داران درون پادگان و شكستن محاصره وارد عمل مي شوند در اين عملیات که منجر به ازاد سازی پادگان و شگستن محاصره می شود،شهيد «مرادی» در یک مرحله از ناحيه دست زخمي مي شود و به بيمارستان انتقال می یابد. پس از مداواي مختصر و سرپائي از ايشان درخواست مي شود كه برای ادامه مداوا به تهران اعزام شوند. ولی ايشان نمی پذیرند و می گویند که من بنا ندارم برگردم، مگر اینکه شهيد شوم و جنازه ام را برگردد. بعد از آن با ايمان راسخ و روحيه بشاش محددا وارد صحنه نبرد شده و با صداي بلند الله اكبر حمله كردند و پادگان را از دست ضد انقلاب رها كردند و در اين نبرد خونين گلوله دشمن به قلب وي اصابت كرده و به درجه رفيع شهادت رسيدو بدين ترتيب در تاريخ 8/2/59 به هدف و آرمان خود كه همان شهادت بود، رسيد.

منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ساری ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید


وصیت نامه شهید مصطفی مرادی

ان الله اشتري من المومنين و انفسهم بان لهم الجنه.
(به درستي كه خداوند مشتري خوبي براي جان مال مومنان وبه پاي بهشت است.)سلام برانبياء واولياء وسلام بر امامان برحق خدا وسلام برحسين سالار شهيدان سلام بر مهدي صاحب الزمان (عج)سلام بر نائب برحقش خميني روح الله من در حالي وصيت نامه خود را مي نويسم كه عازم بسر حداد جمهوري اسلامي ایران به استان مظلومان ايران كردستان به سنندج مي باشم تا به كمك و ياري ديگر برادران جان بر كف بشتابم اين وظيفه ديني وعقيدتي مرا برآن داشت تا در مرزهاي وطني از مرزهاي مكتبي خود دفاع كنم من زماني بسوي جبهه كفر عليه ظلمت عازم مي شوم كه همه قدرتهاي شرق وغرب در جهت ضربه زدن به نظام نوپاي جمهوري اسلامي قد علم كردند وبا مسلح كردن گروهكهاي الحادي در غرب كشور در صدد تجزيه كردستان مظلوم مي باشند و اين امر برايم احساس خطر شد تا راهي سنندج شوم تا بامزدوران از خدا بي خبر تا آخرين نفس بجنگم و سنندج مظلوم را از لوث وجود مزدوران پاك گردانم و اگر اين كاررا عملي كردم زماني است كه به نداي هل من ناصر ينصرني حسين زمان لبيك گفتم و دراين موقع براحتي بجنگم حق خودم را نسبت به اسلام و قرآن وفاداري به امام عزيزو ولايت امر را ثابت گردانم وبه همه راهيان حق وحقيقت به همه پويندگان طريقت الله سفارش مي كنم درجهت پيشبرد اهداف جمهوري اسلامي پابه پاي امام قدم برداشته و درجهت نابودي امپریاليسم ومزدوران شرق وغرب تلاش مستمري داشته ازخداي بزرگ بخواهيد تا پروردگارمنان همه ياوران دين خدا را نصرت پيروزي عطافرمايد.سخني ديگربه پدرومادرم.برادران وخواهران دارم كه ازآنان مي خواهم همواره به رهبري امام امت ثابت قدم بوده و در جهت انقلاب قدم برداشته وامام راتنهانگذاريد اگرمن دراين راه شهيد شدم برمن نگرييد زبرادشمن ازگريه كردن شما خوشحال مي شود و براي اینكه دشمنان مايوس ونا اميد شوند باصبر و استقامت و باصلابت و حيا سرشار درجهت تداوم انقلاب بكوشيد. در پايان ازامت اسلام خواهانم براي ياري رساندن رزمندگان جان بركف آماده نبرد باشند.ان تنصرالله ینصركم ويثبت اقدامكم. والسلام، خداياخدايا تاانقلاب مهدي خميني را نگهدار.

این قصیده زیبا بیاد شهدای این روستا در وبلاگ شهدای لفور درج شده است. به خانواده های محترم این شهدا و همه نفت چالی ها ها تقدیم می شود.

یکی پيـری ابـوذر وار مــــرام است ورا حسـن مـرادی نيـز نــــام است

به دشت فـاو او مجـروح گـرديــــد همانجـا طاقت او هم تمـــام است

بههمراهش دوشيرودوپسرداشت دوتا گـوش جـگـر نـور بصـــرداشت

مصطفی در سنندج گشت پــرپــر علـیِ اکبـرش در هــور شنــــــــاور

نه درهـورالـهـويزه اکبــــری داشت نه عين مصطفی خودياوری داشت

سـه مرد جنگـجو این شیر مردان هر سه ازنفـت چالنداین شـهيـدان

نـظـر رستـمـی خـط مريــــــــــوان شـده آمـاج تيـر قـوم عـــــــــــدوان

ز شهر فاو پرواز کـرده ايـن نـــــام شهيـد تشنـه کـام تقیِ آشــــــام

رضــای هـاشـمی خـط هويــــــزه سبـوئی از شهـادت سر کشيـده

نـظر و تـقـی و رضــا هـاشمـــی سـه ديـگـر از محـلـی مــــــــرادی

عـليـرضـا مـفيـدی نـام بــــــــوده که در هورالعظيم قدش خميـــــده

مفيدی از شهميرزاد آمـد اينــــجا لفـورش شد قبـول در توی دنيــــــا

ز لاکـوم آمـده محسن شعبانـــی مـريـوان عمر او شـد جـــــــاودانی

از آن سومار کـه هردم ياد کردی شهادتگاه خـيـرالـه عبــــــــــــادی

زمـانـی بــاز تـو فـاو را يـــــــاد آور سـعـيــد کــلاگـر را يــــــــــــاد آور

شـهيـد شهـرک فـاو بسـيارنــــد شهیدان سعید از آن ديارنـــــــــد

مهـرداد خـليلی مأمـور حــق بود شهيد صادق بیِ زرق و بـــرق بود

دگـر برگشته ام من خط ســومار که تا دشمن ببينم ذلت و خـــــوار

نـورالـه روح الـه پـور را نديـــــــدم به عشق کربلا از عشق سـرودم

خيراله و سعيد , مهـرداد نوراله شهيـد از نفت چالنـــــــد نيز اينها

داود صــــادقی اهــل وفـا بــــود ز جـانبـازی شـهـيـد کربلا شـــــد

داود در نفـت چال آمـد به دنيـــــا شـهـادت را خـريد بر اهـل دنيــــا

مطاب مرتبط: