لفور نام يکي از دهستانهاي بخش سوادکوه  است. اين دهستان در قسمت جنوب باختري شيرگاه و علياي دهستان بابل کنار واقع و منطقه اي است کوهستاني،جنگلــــي و  داراي هواي مرطوب و معتدل. آب آن از سه رودخانه اصلی گزو، کرسنگ رود و چاخنی حاصل ميشود. محصول عمده اين دهستان برنج و لبنيات. شغل ساکنين اهالي اين دهستان زراعت و گله داري است. تابستان گله داران حدود ييلاقات و لوپي ميروند. اين دهستان از 21 آبادي تشکيل شده و جمعيت آن در حدود 8 هزار نفر و قراي مهم آن به شرح ذيل است: نفتچال، بورخاني، گالشکلا، دهکلان و عالمکلاو.. (فرهنگ دهخدا و فرهنگ جغرافيايي ايران ج 3)

لفورک دهي از دهستان لفوربخش مرکزي شهرستان شاهي واقع در 16هزارگزي جنوب باختري شيرگاه. کوهستاني، جنگلي، معتدل، مرطوب و مارلايائي و داراي 600 تن سکنه. آب آن ازرودخانه ازر. محصول آنجا برنج و لبنيات. شغل اهالي زراعت و گله داري صنايع دستي زنان شال و کرباس بافي و راه آن مالرو است. در تابستان گله داران به ييلاق سربن و لرزنه ميروند. (فرهنگ دهخدا و فرهنگ جغرافيايي ايران ج 3)


 بلوک لفور:طبق تقسیمات قدیم، دهستان لفور از سه بخش آذر رودبار، رون و  پرو تشکیل می شده است. منطقه آذر رود با ر شامل روستا های دهکلان، بورخانی، نفت چال، کفاک، چاکسرا و لرگچال بوده است.منطقه رون شامل روستاهای  پاشاکلا، میرارکلا، گالشکلا، اسبوکلا، گشنیان، چاشتخوران، حاجیکلا و لفورک بوده است.منطقه پرو شامل روستا های منسر، شازقلت، مرزیدره، عالمکلا، تمر، رئیسکلا، کالیکلا و شاکلا بوده است.کل این منطقه تحت حاکمیت یک نفر تحت عنوان سربلوک  اداره می شده است. خلیلی(آلاشتی ساکن نفت چال)، داودی (رئیس کلا) و آقابرار ؟  آخرین سربلوک های این منطقه بودند.

  

شعر لفور (شاعر    ؟     -  برگرفته  از یادداشت های دوست عزیز نفتچالی)

بیا تاما بدانیم سرنوشت ظالم و مظلوم
ز فلضل الله و صمصمام و خلیل و آن چماق شوم
لفور را آشنایان یاد ما دادند
لفور را سابقا نه درس مشق و بحث و مدرسه
زمکتب خانه های رحمت و غیره تکالیف درس فرقان بود
بیا ای همنشین کوی غربت، از لفور گویم
در این وادی زفقر و مکنت بی نانی و با آن همه رنج و زحمت دوران
غنای فطرت یاران بوده گردیده قرآن خوان
ولی بودند افرادی که ناحق بهر ظلم ظالمین زنجیر خشم بافتند
یکی در لاف خان بازی، یکی چون گرگ درنده، یکی چون میش در بند بود.
و امروز در پی نابودی جنگل
همان مرد عصا بردست که می کوبید درب خانه مظلوم
بساط آهنین بر دست،  رقم بر قتل توسکازد
و افرای کمر بشکسته از هول رخت ماتم بست
بیا ای همنشین روزهای سرد و قاموس بلند آرزوهایم
منم من سنگ صبر لاله زار و بیشه خاموش عشقم
لفور آیینه مهر است من چون شمع می سوزم
که دیروزم                                                                                  
و ای بر حال امروزم
گهی از قلب می نالم،  گهی از درد می نالم
و پایم را توان حرکت راه نیست
واما می رسم بر سایت
ومی بینم همه حرمان
براستی تک در خت آرزوهایم زریشه می کنند از جا
و امروز وای برما وای برما