در گذر ایام و گردش شب و روز چه شتابیست گویی که باید دو روزه عمر را هر چه سریعتر طی کرد و رفت. خوش به حال کسانی که عمر دوروزه شان را و یاد ایام را گرامی می دارند و نسل پس از خود را به آنچه گذشت آگاه می سازند. علاقه به پیشرفت و توسعه در لفور، همیشه ایام تداوم داشته است و برگهای زرین تاریخ لفور نشانه عشق این مردم به امر فرهنگ بوده است.

از دهه چهل نخستین قدمها در راه تاسیس درس جدید* در لفوربرداشته شد. اداره آموزش و پرورش پل سفید نخستین مدرسه را در روستای لفورک که در واقع مرکز لفور تلقی می شد تآسیس نمود. دانش آموزان زیادی از روستاهای دور و نزدیک به این مدرسه می آمدند. به مدت ده سال دو دوره مدرک کلاس پنجم به دانش آموختگان اعطا گردید. در حالی که مدرک پایانی دوره ابتدایی تصدیق کلاس ششم بود ولی مدرسه لفورک در ابتدا فاقد آن دوره بود. زیاد طول نکشید که مدرسه ابتدایی بورخانی و همینطور دهکلان احداث شد. به این ترتیب اولین مدرسه ابتدایی دهستان لفو ر در سال ؟ درروستای لفورک تآسیس شدکه بعدها تاسال ششم ابتدایی در آن تدریس می شد وعلاقه مندان به تحصیل ازتمامی روستاهای لفور برای کسب علم به روستای لفورک می آمدند.دانش آموزانی که از روستاهای دوردست تر می آمدند اغلب طول هفته را درلفورک می ماندند وگاهی هم نیز روزانه رفت وآمدمی کردند. آقایان محمود حیدری و حسینعلی حیدری از نفت چال و.... برخی از دانش آموزان آن سالهای دبستان لفورک بودند.پس از آن دبستان های فارابی لفورک، دبستان روستاهای چاکسرا و دبستان روستای و گالشکلا و ... تاسیس شده است و مدارس این روستاها دارای قدمت بیشتری نسبت به مدارس سایر روستاهای لفور می باشد. (*قدیمی ها که به آموزش کلاسیک درس جدید و آموزش طلبگی درحوزه علمیه درس قدیم می گفتند)

در همان سالها نخستین قدمها در راه تاسیس مدرسه برای آموزش دوره ابتدایی به سبک جدید در نفت چال نیز که در آن موقع جمعیت زیادی هم داشت، برداشته شد. در سال 1343 اداره آموزش و پرورش سوادکوه (پل سفید) به اهالی لفور اعلام نمود که در صورت تامین زمین مورد نیاز برای احداث مدرسه اقدام خواهد کرد. در آن زمان معماری خانه های لفور خانه هایی با چوب و گل و مسقف به گالی یا همان کاه برنج بود که عموما دو یا سه اتاق بیشتر نداشتند. در آن سال مرحوم آقا رضا خناری در بالای محل نفت چال زمین مدرسه را در اختیار اداره آموزش و پرورش قرار داد. مردانی از روستا برای احداث مدرسه داوطلب شدند. یک ساختمان چوبی برای این منظور ساخته شد. به این ترتیب اولین دانش آموزان نفت چال در پاییز همان سال وارد مدرسه شدند با چه صفایی و چه ابهتی! این گونه نفتچال در ردیف روستاهای دارای مدرسه قرار گرفت. پاییز سال 1349 هجری شمسی نقطه عطفی در تاریخ نفت­چال بود پس از سالها مجاهده نخستین سنگ بنای مدرسه ابتدایی به سبک امروزی و با معماری و مصالح غیر بومی بنا نهاده شد. سالهایی که محمد رضا در اوج قدرت بود و دستور ساخت و ساز 2500 مدرسه در سراسر کشور را بمناسبت جشن دوهزاروپانصدساله کذایی صادرکرد. پس از یکسال در مهر ماه 1350 مدرسه با همت مردانی از روستا ساخته و افتتاح شد. مردانی که امروزه یادی از آنان نیست اما اهل فرهنگ وامدار آنانند. ساختمان مدرسه همچون نگینی در روستای نفت چال می درخشید. دانش آموزان نفت چالی که از قبل دردبستان بورخانی ثبت نام شده بودند، به این مدرسه کوچ کردند. چه دیدنی بود صف­های دانش آموزان با یقه های سفید آهار زده و سرهای تراشیده و منظره حضور معلمان دلسوز که دانش آموزان گریز پای را به مدرسه می آوردند. آن موقع مردم با تصدیق کلاس پنجم می توانستند در شغل معلمی یا کارمندی با رتبه عالی در یک ادرات دولتی مشغول به کار شوند.

یاد آقایان دیوخار و خان­شریفیان و نورمحمد صبح خیر نخستین معلمان نفتچال بخیر و درود بر اولین فارغ التحصیلان پنجم ابتدایی روستای نفت چال جناب اقایان علی اصغری، داریوش مهدوی، محمد اصغری، محمدحسین حیدری، محمدزمان صالحی، علیجان کجوری، عیسی احمدی، علی خلیلی، غلامحسین کجوری، الیاس اصغری، اسدالله حمزه ای، احمد باقری، کاظم احمدی، اسماعیل درزی و ... که آقای حسن پور معلم این عزیزان بوده است. نمی دانم که آیا معلمان امروز یعنی شاگردان دیروز ایشان یادی از ایشان می کنند یا نه ؟


یاذش بخیر دبستان ما در شروه بکارش خیلی کوچک بود و از همین رو خاطراتش خیلی بزرگند. دبستان نفت چال در آغاز فقط با یک کلاس، آنهم در پایه دوم دبستان، برای دانش آموزانی که کلاس اول را در دبستان بورخانی خواندند، با یک آموزگار سپاهی دانشی بنام دیوخار دایر شده بود. اواسط سال آموزکار سپاهی دانشی دیگر بنام آقای خوان شریفیان نیز به کادر آموزشی دبستان اضافه شد. ولی مدرسه با همان یک کلاس تا پایان سال ادامه یافت. در سال بعد کلاس اولی های جدید به دانش آموزان این مدرسه اضافه شدند. در نخستین سال افتتاح مدرسه تعداد ما کم بود. 12نفر بودیم که آقا معلم به ما لقب دوازده ماه را داده بود. ما شش ساله هایی بودیم که تا 12 سالگی در کنار یکدیگر روزهای شاد و غمگینی را تجربه کردیم و چون تعدادمان کم بود، یگ گروه خیلی خوب را تشکیل داده بودیم. با همه شلوغ کاری هایمان ترسو و درسخوان بودیم، چون همه همدیگر را می شناختیم، مجبور به آبرو داری بودیم تا گزارشات منفی به گوش پدرها و مادرها نرسد. در سال بعد علاوه بر کلاس اولی ها، دانش آموزان سال سومی که در سال قبل (پایه دومشان) را در همان مدارس بورخانی و دهکلان ادامه داده بودند، به جمع ما پیوستند. و تعداد ما به حدود 20 نفر رسید.

اینک از آن روزها سالها می گذرد، اما نسل امروز وامدار مردان و زنانی است که در پستی و بلندیهای روزگار مردانه ایستادند و شانه های نحیف خود را زیر بار سنگین فرهنگ این مرز و بوم گذاشتند زنان و مردانی که بی ادعا گچ خوردند و فریاد کشیدند و سوختند و قامت مردانه اشان در کنار تخته سیاه خمید، انسانهای شرافتمندی که در گذشت ایام در برابر فخر فروشی های دیگران تحقیر شدند اما هیچگاه شرافت انسانی خود را از دست ندادند و به فکر کم فروشی نیفتادند. آنانی که هر روز بغض­های خود را از ناملایمات فرو خوردند و همچون پدری مهربان به کلاس وارد شدند کلاسهایی با 40 نفر دانش آموز چهل نگاه آسمانی با چهل تفکر مختلف، دارندگان غم­ها و شادی­ها که هر یک معلم خود را سنگ صبوری می دانستند. مردانی که غم نان زانوهایشان را لرزان و کمرشان را خم کرد اما دلهای دریایی آنها فراتر از زمان و مکانی بود که در آن حضور داشتند. بی شک اگر نبودند معلمان این مجاهدان صحنه های علم و فرهنگ جامعه امروزی شکل نمی گرفت .آیا کسی هست که تلاشهای شبانه روزی این قشر مظلوم را پاسخی شایسته دهد؟کلاسهای درس در اولین مدارس در لفور نه به مفهوم امروزی کلاس بود و نه با استانداردهای آموزشی منطبق بود. اتاقهای کاه گلی با پنجــــره ای کوچک و سقفی از تیر و تخته و بخاری هیزمی گوشه کلاس قرارداشت. میز و صندلیهای بزرگ چهار و پنج نفره، تخته سیاه و گچ و دانش آموزان موجوداتی دوست داشتنی با چشمانی متعجب و ترسان از آقامدیر که با ترکه های آبدار ش حکومت نظامی در حیاط مدرسه برقرار بود.فراش مدرسه انسانی صبور که سر در پی دانش آموزان تا حیاط خانه ها و عمق جنگل را جستجو می کرد و گاهی دانش آموز فراری را مثل گوسفند بر شانه خود حمل میکرد و به مدرسه می آورد و بالاخره مدیرمدرسه فردی با دیسپلین خاص و قابل احترام. دانش آموزان با سرهای تراشیده و یقه های سفید هر روز باصدای زنگ مدرسه که صدای آن تا گوشه کنار روستا شنیده می شد به کلاس می رفتند. در ساعت تفریح هرکس باهر چیزی که همراهش بود رفع گرسنگی می کرد. یکی با گاز زدن به، یکی بامغز گردو یکی با تکه ای نان. و بالاخره کتابها مزین بود به نقاشی های ابتدایی و قلم و دوات برای نوشتن و کاغذهای کاهی که مرکب روی آن پخش می شد. درس فارسی به متون سنگین کلیله و دمنه، گلستان و بوستان مزین بود.

خوگرفتن دانش‌آموزان نسل پيشين با داستان‌هايي مانند «حسنك كجايي»، «كوكب خانم» و «تصميم كبري » تا حدي است كه امروزه با اظهار تأسف از حذف اين داستان‌ها یاد می کنیم.اما گذر زمان و تغيير و و تحولات جامعه همگام با تكنولوژي روز، همانطور كه در پيرامون ما به چشم مي‌خورد به كتاب‌هاي درسي نيز وارد شده است بگونه‌اي كه اين روزها نه تنها محتواي كتب درسي به سمت تغيير اساسي مي‌روند بلكه جنس كاغذي كتاب‌ها نیز به سوي الكترونيكي شدن پيش مي‌رود.
دانش آموزان شاهد سوختن معلمین خود بودند. معلم­هایی که اکثرا غریب بودند از دیاری دیگر یا از شهرهای دورافتاده و عموما مجرد، و دانش آموزان نیز نظاره گر تحلیل و آب­شدن آنها در کلاس بودند و می دیدند با چه عشقی و چه شوری سعی دارند که الفبا را به آنها تعلیم دهند و آنها از برق چوب و فلک و حتی از اخم او می ترسیدند اما با این وصف او کعبه آمال آنها بود و تجسم آینده بچه­های روستا و این بود که اغلب دانش آموزان می خواستند معلم شوند. بیشتر از همه از کار معلم تقلید می کردند از نوع کفش پوشیدنش تا لباس و حرف زدن و دادزدن حتی چوب زدن و تنبیه کردنش تقلید می کردند. اوبه آنها اخم می کرد و آنها هم دوستش می داشتند چون شاهد سوختنش بودند ومی دیدند که چگونه در کلاس آب می شود و بازهم غم آنها را دارد. اینگونه بود که امروز از پس گذر سالهای عمر با دیدن معلمی از نسل دیروز بی اختیار مهرش به یادمان می آید و سوختنش و ...دست پر مهرش را می بوسیم و عاشقانه به چهره خسته اش خیره می شویم.

بالاخره مدرسه راهنمایی خیام لفور اولین مدرسه بخش لفور غربی بود که برای تحصیل دانش آموزان در مقطـــع راهنمایی در سالهای ۵۵- ۵۶ احداث شده بود.قبل از آن دانش آموزان علاقمند به ادامه تحصیل برای دوره راهنمایی و دبیرستان به شهر های همجوار می رفتند.
یاد یاران چکمه پوش دیروز (به تصویر نگاه کنید) این مدرسه و یاد سازندگان آن مشهدی اردشیر، حاج ذات الله و امین الیاسی حاج ملــــــــــک ،حاج مفیدی و استاد امین رزمجو اولین مدیر این مدرسه به خیر.
امروز از پس گذر سالهای عمر با دیدن معلمی از نسل دیروز بی اختیار مهرش به یادمان می آید و سوختنش و .... دست پر مهرش را می بوسیم و عاشقانه به چهره خسته اش خیره می شویم .اردیبهشت ماه معلم است. ماه معلم -هفته وروز معلم مبارک باد.

 

قطعه شعری از آقای محمدتقی گوهری (گوهری مازنی) ( اشعار محلی )

چنه خاره بعد چند سال رفيقا همديگره پيدا هكنن

دور هم جمع بباشن فكري بحال شه دل شيدا هكنن

چه قشنگه همكلاسي هاي ديروز مثل اون وقت جووني

وشون حواس ره ورده دلبر خوشكلك مازندروني

هنيشن دورهم و فكر هكنن درس و كتاب ره ياد بيارن

فارسي و جغرافی و املاء و حساب ره ياد بيارن

هنيشن با همديگر حرف بزنن ياد بيارن شه كچيكي ره

ياد بيارن روزهاي امتحان و تقلب و دستپاچگي ره

ياد بيارن كه چنه سخت بيه كه تيسابه لينگ مدرسه شيمي

وارش و ورف درون دیوني و چكمه و گالش ره ندينه

ياد بيارن كه چتي راهها همه دور بيه و مدرسه ها كم

بعضي وقتا اته كاري كردنه هرده ره با هم

ياد بيارن كه چه روزائي بيه روزهاي تابسون

كه اغوز بازي بيه و دكردن شلواره پسون

حيفه كه ياد نيارن شه مدرسه شه همكلاسي شه دبير

زنگهاي تفريح و چوو فلك و آقا مدير

اسا هركي ره بيني يا عصا بدسته و يا چشم نوينه

آرتروز بيته وجودره نا كه گل وينه نا چينه

اساكه هركدوم ازما ندارمي زور جووني

قدراستي داشتمي يواش يواش بيمه كمرني

اسا كه بورده جووني همه پير بينه و خسته

گوش هكن حرفاي "گوهر" ونه حرف همش درسه

پس برو مشدي برار آبجي خانم از همديگر جدا نواشيم

امه وقت خيلي كمه همديگه عاشق بوئيم سوا نبوشيم

تصویر از وبلاگ لفوری- با تشکر از آقا حمید و همچنین با تشکر از آقای نوروزی به خاطر مطلب مربوط به دبستان لفورک.




یادداشت های ذیل این پست:
خاطره روزهای خداحافظی آقا معلم و ترک روستا و اینکه روز ترک روستا  ایشان را تا آخر محله بدرقه می کردیم در حالیکه اشک فراق می ریختیم  شاید معلم خوشحال بود از اینکه غم غربت را از خود دور و به خانواده اش می پیوندد ولی ما از اینکه سه ماه تابستان ایشان را نمی دیدیم و نمی دانستیم ایشان سال دیگر معم ما هست یاخیر ناراخت بودیم.(موحد)

(( بهانه چهل دومین سالگرد افتتاح مدرسه یادبود نفت چال ))
 24تا ذلیکن -  همه ذکن
 سر همه تیتاپلی
پلیمال کهنه لمه و کوپتلی
تکیه سر بابا اناردادگتنه - تا که سواد دار بئوون
دل و دلور بتونن کاغذ کش بنویسن
 آق مدیر قول و قع وقتی گته، 4تا سه تا دو شش تایه محله ره پیته
گته سیکون بدونن -لاتا مثلثی دره که سه چک مساوی دارنه
وقت کارنامه هدائن دتا تشنی دتا هم سیکا کته
تلم تازه کره اتا کچه -خلاصه رفع خجالتی بیه
چهارم آبان 1350روزی بیاد ماندنی است روزی که مدرسه نفت چال افتتاح شد. مدرسه بنام یادبود بعد ها فیرور و بعد از انقلاب بنام های مختلف تا اینکه امروز انبار کاه و کمل شد.
مدرسه نفت چال تمیز و نو و نمونه بود. این مدرسه بمناسبت جشن 2500ساله شاهنشاهی تأمین اعتبار  شد. زنگ مدرسه از یک فلز مثلثی شکل و یک چکش تشکیل شد که صدای آن در روستای نفتچال را می پیچید روستا محروم بود. معلم سپاه دانشی یا همان سرباز معلم امروزی به بچه ها درس می داد. اولین معلم های سپاه دانشی این مدرسه جدید اقای مهدی دیوخار،عباس خلان شریفان و آقای ترابی بودند. بعدا آقای حسن پور و حسن عشریه  و خانم رقیه صورتیان به آنها اضافه شدند. خانم صورتیان یک ساعت زنگی داشت که در کیف خود جاسازی کرده بود. کلاس درس جا نبود تا جاییکه بعدا دوتا کلاس درس با سبک معماری روستای در ضلع شرقی مئرسه اضافه شد. آقای عبدالله علایی هم مدتی با همیاری اهالی در مدرسه همکاری میکرد. عده ای از دانش آموزان آن سال های این مدرسه امروز در قید حیات نیستند و عده ای در سنین میانسالی، ولی گذشت زمان، ویرانگر خاطر ه هاست و انگار همین دیروز بود بلند گویی آورده بودند و پرچم روی میله آهنی وسط حیاط مدرسه نصب کرده بودند و دانش آموزان درحیاط مدرسه صف بسته اند.تعداد دانش اموزان آن روز دبستان فیروز نفت چال از کل جمعییت سال 1392 روستا بیشتر بود. راستی چه کسانی بانی بنای این مدرسه بودن؟ گچ و آهگ سیمان و حلب  و سایر مصالج را با اسب از شهر آورده اند و همینطور درب و پنجره و ... را با اسب به روستا حمل کردند. ماسه آن بنای بزرگ را مادران و خواهران ما روی دوش خود  از رودخانه  حمل نمودند. جادارد از زحمات بی منت آقای ملا حسینعلی اصغری، علی گودرزی،و کربلایی آقا صالحی تشکر شود که با دست خالی کمر همت بستند و این بنارا ایجاد کرده اند.{کجوری}

مطالب مرتبط:
مقام والای معلم (مطلب از دوستان عزیز - لفوری و نفت چالی)

اولین روز دبستان بازگرد-کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی-بر سوار اسب های چوبکی 
خاطرات کودکی زیباترند-یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود-آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس-روبه مکار و دزد و چاپلوس     
روز مهمانی کوکب خانم است-سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود-فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید-ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم-ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم-یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت-دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود-برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ-خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید-باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار-بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد-کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود-جمع بودن بود و تفریقی نبود-
کاش می شد باز کوچک می شدیم-لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش-یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر-یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من-بازگرد این مشقها را خط بزن