از روزی که می فهمیدیم بانو قابله ای که باعث شده چشم ما به به این دنیا بازشود چه کسی است! همیشه بهش ارادت داشتیم و بعنوان مادر دوم احترامش را نگه می داشتیم ودستانش را می بوسیدم و خیلی برایمان عزیز بود ما در نگاه کودکانه خویش اینها را به چشم پیرزنان خوش اخلاق و دوست داشتنی می دیدیم آنها الان در بین ما نیستند ولی تا زنده بودند مورد تکریم همه کوچک و بزرگ روستا بودند روحشان شاد یادشان گرامی و این پست تقدیم می شود به این خدمتگزاران عرصه سلامت و بهداشت در روزگاری که از پزشک و پرستار و بهداشت خبری نبود. و بهانه ای برای اینکه برای مادر دوممان فاتحه ای بخوانیم و از خداوند برایشان آمرزش بطلبیم.

 

کنار و بر مادر دلپذیر ***بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش **** ولد،میوه ی نازنین در برش

نه رگهای پستان درون دل است ** پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش** سرشته در او مهر خونخوار خویش

گویند:مرا چو زاد مادر************** پستان بدهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من************** بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من ****************بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم**************** الفاظ نهاد و گفتن آموخت

دستم بگرفت و پابه پا برد****************** تا شیوه ی راه رفتن آموخت

پس هستی من زهستی اوست************ تا هستم و هست دارمش دوست


در گذشته های نه چندان دور مردمان خطه لفور بر این باور بودند که زنی که در حال زایمان است موجودی پاک و معصوم و مقدس است و فرشته های گسیل شده از ناحیه خداوند برای او دعا می کنند زیرا با این حالت زن زائو از گناهان گذشته پاک و مبری شده و اگر بمیرد روح او مثل روح ملائکه به بهشت می رود. زن زائو در برزخ بین مرگ و زندگی که با عذاب شدید جسمی و خطر مرگ روبرو است مستجاب الدعوه است و خداوند نظر لطف به او دارد و دعاهایش را در حق دیگران می پذیرد
.

قابله به خانمی گفته می‌شد که بصورت تجربی، در کار زایمان زنان استاد بود و به زائوها در زائیدن طفلشان کمک می‌کرد. قابله‌ها در سایر امور مربوط به بیماری‌های زنان مانند سقط جنین، در مان نازایی، تغذیه زائو، تغذیه نوزاد و ...کمک و مداخله می‌کردند. تا اوایل انقلاب و پیش از فراگیر شدن پزشکی نوین و ظهور ماماهای جدید خانم های قابله در منطقه لفور تقریبا تمامی امور مربوط به زایمان را برعهده داشتند و صد درصد نوزادان به کمک این خانم های قابله متولد می شدند. شاید هم اکنون نیزدر بعضی از مناطق دور افتاده تر همچنان رایج باشد. ولی انقراض نسل خانم های قابله را نا باورانه باور کنیم.

قابلگی امروزه نیز درپزشکی مدرن یکی از زیرمجموعه‌های علوم طبی است که ابعاد بسیار گسترده‌ای از جمله نقش مشاوره‌ای، آموزشی، مراقبتی، حمایتی، ‌درمانگری و تحقیقاتی دارد. البته تمامی این نقشها در ارتباط با مادر و کودک مفهوم پیدا می‌کند یعنی قابلگی به مشاوره قبل، ‌بعد و هنگام ازدواج، آموزش نحوه تنظیم خانواده، مراقبت در دوران بارداری، زایمان طبیعی و مراقبت بهداشتی مادر و طفل و آموزش به دختران در زمینه بهداشت دوران بلوغ و بعد از آن می‌پردازد.

این مطلب به پاس زحمات و قدردانی از خدمات این بانوان فداکار تهیه و تقدیم می گردد.

خانم های قابله در زمانه ای به کمک مادران نیازمند درروستای خود و روستاهای اطرافشان می شتافتند که نه بیمارستان و پرستار و پزشک در دسترس آنها وجود داشت و نه وسایل نقلیه آن روزگار چنان بود که در صورت نیاز بتوان زائو را به نزدیک ترین مرکز درمانی و یا زایشگاه رساند.خانم های قابله یا ماماهای روستاهای ما تنها به یمن تجربه ودلسوزی و تعهد و بدون کوچکترین چشم داشتی و بدون امکانات پزشکی و داروئی به مادران و نوزادان یاری می رساندند.

این خانم های قابله که حتی اسم کامل و درست آنها امروز بر ما پوشیده است در دوره ای فریاد رس مادرانی بودند که خطر مرگ آنان و فرزند دلبندشان را به شدت تهدید می کرد. امروز کسی قادر نیست ارزش خدمات آنها را محاسبه و ارج نهد و امکان آن نیز وجود ندارد تا آگاه شویم که آنها هریک در طول مدت خدمتشان چند نفر را از مرگ حتمی نجات داده اند؟ اگرچه خدمات این نسل فداکار و انساندوست در نزد پروردگار متعال هیچوقت فراموش نخواهد شد ولی ما هم وظیفه داریم یاد آنها را گرامی و نامشان را در حد وصعمان زنده نگه داریم. آنهایی که؛

۱- در زمان درد شدید زایمان با زائو همدردی می کردند و او را دلداری می داند و برای برای او اشک می ریختند.

۲- به مادرانی که برای بار چندمین بار مادر می شدند پس از تولد نوزاد و اطمینان از سلامت مادر و فرزند شروع به انتقاد نهیب زدن که مگر قبلانگفتم دیگر بچه نیار و اگربه تعدد فرزند آوری ادامه دهی دیگرچیزی از وجودت باقی نخواهد ماند.البته این نوازش و نصیحت و انتقاد برای این مادران ازطرف کسی که برای او اشک همدردی می ریخت شیرین بود.

۳- قابله معمولاً پس از زایمان دفعات دیگر به منزل زائو رفت و آمدمی کردند وبا طبابت‌های جزئی برای نوزاد، دستوراتی به زائو می‌ دادند.

۴-هنگامی که زن زائو به زمان وضع حملش نزدیک می شد از سوی نزدیکانش یک زن را که دم دست ترین بود صدا می زدند تا به نزد زائو بیاید. این زن و وجودش که دارای بار معنوی و روحی مثبتی برای زائو به حساب می آمد وظیفه داشت برای آرام کردن شرایط به یکباره به هم ریخته وضع روحی و جسمی زن در حال وضع حمل در حالیکه احتمالاً در زمینه ی زایمان و کار قابله چیزی نمی دانست تا زمان رسیدن قابله یا ماما ماموریت داشت و به محض رسیدن ماما ماموریتش خاتمه یافته تلقی می شد.این زن تنها می توانست زن در حال وضع حمل را بخواباند یا ماساژ دهد،اما وقتی ماما می رسید وضع عوض می شد.پس از معاینه ماما اعلام می کرد چه زمانی احتمالاً طفل به دنیا خواهد آمد و به همان زن امدادگر اولیه سفارش و دستوراتی ارائه می کرد که او هم بلافاصله در نقش دستیار ماما انجام وظیفه می کرد.

 ماما، خانم قابله یک زن خبره و باتجربه بود او کارش را خوب می دانست. به دستور او تشتی مسین یا رویین می آوردند و یک قابلمه ی نسبتاً بزرگ و آب گرم و ...

ماما در پشت سر زائو می نشست تا برای جلوگیری از هرگونه رویدادی ناظر بر زائو باشد چون احتمال از حال رفتن و افتادن زائو در میان بود و با تمام اینها وظیفه داشت فضا را آرام و مطمئن سازد تا زائو به راحتی طفلش را به دنیا بیاورد.وقتی بچه به دنیا می آمد می گفتند زائو فارغ شد.

 در بعضی مواقع پروسه ی زایمان با دشواری هایی مواجه می شد مانند معکوس قرار گرفتن جنین در رحم یا ضعف قوای جسمانی زائو که متاسفانه باعث مرگ مادر یا طفل می شد یا بچه بعلت پیچش ناف بر دور گردن و یا نرسیدن اکسیژن به او خفه می شد.
اگر بچه از پاهایش می آمد برای زائو خیلی سخت بود. اگر از سر می آمد آسانتر به دنیا بیاید
.
بعضی وقتها به علت کنجکاوی یک بچه ی خردسال وارد اتاق زائو می شد به او نهیب می زدند و او را از اتاق بیرون می کردند.

 هنگامی که پرده ی آمونیوتی که مانند پوسته ی نازک دور تخم مرغ بر جنین آدمی احاطه دارد و در داخل آن یک مایع لزج قرار دارد و جنین را از ضربات وارده احتمالی محافظت می کند بر اثر انقباضات رحمی شدید پاره می شود و مایع آمونیوتی خارج می شودماما خوشحال می شد و می گفت بچه به زودی به دنیا می آمد زیرا این علامت تولد قریب­الوقوع طفل بود.

 ماما ناف بچه را می برید و او را می شست و پیراهن کیسه ای مانند بر تنش می کرد و قنداق پیچش می کرد و کله ی بچه را با یک پارچه نرم می پوشاند و مثل روسری گره می زد.سپس به نوزاد و مادرش کمک می کرد تا نوزاد پستان به دهن بگیرد یعنی به نوزاد شیرخوردن را یاد می داد و اگر زائو قادر به شیردان بچه نبود دنبال زنانی در همان دور و بر و همسایگی می فرستادند که بیاید و بچه را شیر دهد و البته آنها مادر یا مادران رضاعی طفل به حساب می آمدند و بعدها احترام خاصی نرد ان کودک داشتند.قنداق عبارت بود از سه تکه پارچه سه گوشه که یکی از آنها را بر روی دو تکه دیگر که بر پایین تنه ی طفل پیچانده بودند قرار می دادند.
بدین روش که طفل نوزاده را در پارچه ی مثلثی می خواباندند و نوک مثلث پارچه را به دخل لنگ بچه بر می گرداندند
و دو گوشه ی دیگر پارچه را به دور کمرش می بستند و سپس با قنداق پیچ که یک باند یک تا یک متر و چارک بود و بر روی کمر طفل می بستند قنداق را محکم می کردند
.

در بسیاری موارد آغوز(مک)یعنی مایع تراوش شده ی اولیه از پستان زائو را زیاد به نوزاد نمی دادند زیرا آغوز رنگ و روی بچه را زرد می کرد و به همین دلیل سینه های مادر را آنقدر می دوشیدند تا به شیر سفید برسد و بعد از سیر کردن نوزاد از شیر مادر او را در یک گهواره می خواباندند و برای بچه دعا می کردند تا بچه از ترس ایمن باشد.

احتمالاً به علت اینکه امکانات گرمادهی در آن دوره کم بوده و برودت هوا در پاییز و زمستانهای شدید بوده و اعتفاد داشتند بچه را آفتاب نیمروز ماه سالما (وسط تابستان) گرم نمی کند و بر روی طفل بی نوا پتویی انداخته تا بچه سردش نشود البته لحاف های پشمی و سنگین آن دوره با آن حجم از پنبه به درد گرم کردن بچه نمی خورده و بیم خفه شدنش می رفته است.

ماما سفارش اکید می کرد لب و لوچه ی نوزاد را نبوسند تا بچه به برفک یا تبخال دچار نشود.تا نوزاد را سر و سامان می دادند جفت هم از رحم زائو خارج می شد و این تکه گوشت بی جان را که زمانی سرچشمه حیاتبخش جنین بود در یک کهنه پارچه ای قرار می دادند آنرا خوب می پوشاندند و یک خانم آنرا به یک مکان می برد و چال می کرد و رویش را با خاک می پوشاند،چون اعتقاد داشتند جفت نباید روی زمین بماند و حیوانات خانگی مانند سگ و گربه یا موجودات نامرئی مثل اجنه آنرا نبینند.می گفتند جفتی که دیر چال شود یا گم شود نوزادش می میرد.

زائو را هم تمیز می کردند و به او کاچی می دادند که بخورد و جان بگیرد و بعد چای را که در آن نبات ریخته بودند به او می نوشاندند.اگر زائو در شکم خود احساس درد و دلپیچه داشت به او دمنوش خانگی گل گاوزبان و یا یارهنگ و یا گل بنفشه می خوراندند.

زائو را پس از زایمان به محل خواب و استراحت یعنی رختخواب می بردند و لچک یا روسری سرش می کردند.می گفتند زائو به خاطر تحمل عذاب زایمان و به دنیا آوردن بچه از گناه پاک شده است.

لازم است بگوییم که در مدتی که زائو در حال زایمان بود به طور حتم زن یا زنانی بر گرد او بوده اند و به همین دلیل این زنان مجبور به مراعات قاعده و اصولی بودند از جمله آن زن و یا زنان باید به مدت ده شب، هر شب نزد زن زائو و نوزادش بروند و با آنها شب را به روز برساند تا دهه­ی آن تمام شود.

بعد از تولد بچه،او را نامگذاری می کردند. و بچه از این پس با این نام،شناخته می شد و در آن دوره اسامی اکثراً عربی –فارسی بودند زیرا اسامی عربی نام اصحاب و مقدسین اسلامی بودند و دفعتاً اسامی پهلوانان اساطیری مانند رستم و سهراب و ... در مواردی هم نامهایی که بر گرفته از صفات یا کلمات مرکب همراه با فارسی یا عربی با تلفظ محلی بر طفل نهاده می شد. مانند ماه گل، شاه جهان، قمر، ماهتاب(ماه تابان)، گل بانو، گل بوته و …. بعد از نامگذاری طفل را برای اولین بار در گهواره می خواباندند.

گهواره از چوب ساخته می شد و شکل آن در تمامی مناطق ایران کمابیش یکسان بود و اجزاء داخل آن هم همینطور که عبارت بوده است از تشک که وسط آن سوراخ بود و لگن را از آن رد می کردند، بالش، لحاف، لگن و مخرن کوزه شکل ساخته می شد و قلم که یک چوب تراشیده شده به شکل یک پیپ بزرگ بود و داخل آن را مجوف و توخالی درست می کردند و مخصوص پسران بود و سر آنرا بر آلت رجولیت طفل می گذاشتند تا ادرارش بوسیله ی آن به ته لگن کوزه ای شکل هدایت شود. این قلم حالت یک ناودان را داشت و ادرار جهنده ی طفل ذکور را کنترل می کرد. از دیگر ملزومات گهواره روکش چادرشب، یک جفت دستمال بزرگ که از لبه ی پایینی درازای گهواره با یک بند محکم می شد و بر روی سینه ی طفل نصب می شد و دنباله ی آنرا بر دسته ی گهواره محکم می کردند تا دست و پاهای نوزاد راست و راسخ در گهواره قرار بگیرد،بقیه چیزها هم ابزار زینتی و آرایش دهنده بودند مانند انواع مهره و دانه های رنگی،مهره شبه،آیه الکرسی،یک تکه فلز به نام محمدی،خرمهره و بدین نهو طفل از یک تا دو سال در گهواره آرام می گرفت زیرا به آن خواب می گرفت.

در بعضی از خانواده ها زنی که پسر به دنیا می آورد نزد شوهرش محبوبتر می شد.اگر بچه زیاد گریه می کرد به نوعی غش دچار می شد،اگر این حالت در طفل دوام می یافت پیش یک دعانویس می رفتند و یک دعای مخصوص برایش می نوشتند که یک طومار به درازای قامت طفل بود.این دعا را لوله کرده و در یک قالب مسی یا برنجی مجوف قرار می دادند که به شکل لوله بود و با یک بند یا قیطان بر گردن طفل می آویختند.

اگر به علت سردمزاجی شیرمادر،طفل به دل درددچار می شد و افاقه نمی کرد او را اماله می کردندتا با حرکت و تحریک رکتوم و کولون یعنی روده ی بزرگ طفل دستگاه گوارش به کار بیفتد.

اگر مادر نوزاد کم شیر بود یعنی سینه هایش به قدر کفایت شیر مورد نیاز طفل را تامین نمی کرد به نیت ازدیاد شیرش به زیارت امامزاده می رفت و در آنجا می گفت به نیت شیر….

به نوزادی که خیلی گریه و بی تابی می کرد و در حالت بهانه گیری شدید و نداشتن آرام و قرار صفت (برمه نیک) به او اطلاق می شد.

برای رفع گوش درد،چراغ گردسوز یا چراغ لامپارا روشن کرده و مقداری کم پنبه را بالای شیشه می گرفتند تا گرم شود سپس آنرا بر گوش طفل می نهادند تا درد را تسکین ببخشد.

تا ده روز پس از زایمان،مادر و نوزاد را(دهه) می گفتند.در روز دهم نوزاد و مادر را به گرمابه(تنشوران) می بردند و چند خانم آنها را همراهی می کردند اعتقاد داشتند در گرمابه باید دهه ی آن دو را به جا بیاورند.

بی تردید مامایی کاری است بس عظیم و سترگ و انسان دوستانه، فکرش را بکنید اگر زائو بدون ماما باشد چه بلایی بر سر او و طفلش می آید؟ حیفم آمد ذکر و یادی از چند بانوی بزرگوار نرود که در منطقه لفور در زمانهای گذشته شرف و افتخار پیشه ی قابلگی “مامایی” را داشته اند.

پس با ادای احترام به این چند بانوی بزرگ و بانوان دیگری که از قدیم تا به حال به مامایی اشتغال داشته اند و دارند مطلب را خاتمه می دهیم باشد که خداوند تمامی بندگانش را برای خدمت به انسانیت در کره خاکی به شرافت خلقت و وجود مفتخر نماید.با تشکر از همه دوستان و عزیزانی که در تهیه این مطلب کمک نمودند. در پایان از کلیه علاقمندان درخواست می شود که با استفاده از خاطرات پیشینگان خود اطلاعات جامع تری از خانم های قابله روستایشان کسب و برای درج در این وبلاگ ارسال نمایند.(شما چه کسانی را می شناسید؟)

 http://lafour.persiangig.com/lalei/Untitle22d.jpg

بانوان مامای لفور(برگرفته از یادداشت های ذیل این پست)

1-ننه خیرالنسا:ایشان علاوه بر مامایی در بسیاری از حرفه های روستایی دیگر نیز ماهر بود و حتی در معماری ساخت منازل روستایی آن روز و ... داستان هایی از کارستان های ایشان نقل شده است.

2-ننه بلور :قابله حاذقی که از مهارت و تردستی ایشان در نجات جان مادران زائو و نوزادانشان در منطقه لفور شرقی داستان های بسیاری نقل شده است ایشان در نفت چال اقامت داشتند ولی برای کمک به زائوهای روستاهای اطراف هم می رفت.خدمت ایشان در این حرفه تا اوایل انقلاب ادامه داشت و بسیاری از مردان و زنانی که در حال حاضر در قید حیاتند ننه بلور قابله تولدشان بود و در واقع ایشان به نوعی باعث شدند که چشم این مردان و زنان به این دنیا باز شود.

۳- ننه خوشنمادرزی :(همسر آقای نادعلی طالبی) در روستاهای چاکسرا و کفاک لفور.

۴-مرحومه مشهدی ماهروآشام: در نفتچال مرحومه مشهدی ماهروآشام همسر مرحوم ملا حسین کجوری هم قابله بوده اند

۵-مرحومه مریم یدالهی فرزند ننه خیرالنسا در روستای نفتچال.

۶-"ماهرو خانم" و "دده باجی" خانم های بزرگواری از بورخانی بودند که مامای بورخانی و مادر دوم بسیاری از این آقایون و خانو م های پیر و میانسال امروز بورخانی بودند. دده باجی مادر بزرگ شهید بزگوار خبره بود. خدا همه شان را بیامرزد. همانطور که همولایتی های عزیز گفتند این مادران بدون هیچ چشم داشتی نیمه های شب بر بالین خانم زائو حاضر می شدند و کارشان رابدون چشمداشت و با اخلاص انجام می دادند. تمام خوشحالی آنها در بدنیا آمدن نوزاد سالم و مادر سالم در کنار نوزادش بوده است.

۷-مرحومه کافیه نصیری همسرمرحوم گت برار ابراهیمی (خدا بیامرزدش) اهل چاشتخواران بود و مامایی مادران را در روستاهای چاشتخواران -گشنیان حاجیکلا-امیرکلا-اسپوکلا- لفورک-گالشکلا ومیرارکلا به عهده می گرفت. شب و روز درتابستان و زمستان و درگرما و سرما به خدمت مردم مشغول بود. برای شادی روحش الفاتحه مع الصلوات.

مطالب مرتبط

ته خسته تن بلاره، ته دور بگردم

لالایی های سرزمین مادری من

مطالب بدیع و خواندنی دیگر در lafour.blogfa.com

سلام لفور، مرجع فقیدجهان تشیع حضرت آیه الله العظمی صالحی مازندرانی(ره)، ۷۶ شهید سرافراز منطقه لفور،دانشمند لفور،لفور ،لفور زیبا،نوید بهار،واژه های ویژه،شوپه/ شالیزار،تقویم تاریخ لفور،داستان سد البرز،اقوام و طوایف لفور،لفور گاهواره فریدون،،روز 26 ايدماه(عيدماه) قابله ، ته خسته تن بلاره،مکتب خانه ها در لفور،چهره های ماندگار لفور،چهره های ماندگار لفور ،معماری خانه های لفور،بازهم قصه وغصه جنگل،آموزش و پرورش در لفورمقام والای معلم،لفور در آئینه شعر و شاعری گالش و تلار(منزل) ،مراسم پنو،خصلت های پاک و ناب لفوری ها؛ترانه های سرزمین مادری من ،چهار فصل سال چهار فصل زندگی ،كوچ به ييلاق در فصل بهار ،دل مشغولي و دلبستگي مردم لفور در گذشته،لفور در دنیای مجازی/IT ،قراری شغل مردان خانواده های فقیر ،حرفه ها و مشاغل ،حدود و ثغور مراتع و مناطق جنگلی لفور،/پرتاس"جنگل زیبای لفور ،"ترز" جنگل مرموز و باستانی،لالایی ها، امامزاده گزو و آبشار دیدنی ،م ییلاقات ،روستاهای ییلاقی، منطقه وسو،لاکوم و لرزنه روستای ییلاقی مردم نفتچال، بورخانی و دهکلان، تمر(TAMAR)یکی از روستاهای محروم منطقه لفور/تصویر بی نظیر،معرفی روستاهای لفور-لفوردریک نگاه (بورخانی-پاشاکلا-شاکلا-تمر)،روستای تاریخی و بهشتی لفورک،برخی از اماكن و بناهاي مذهبي ،مراسم ماه محرم ،ماه مبارک رمضان،نوروز خواني،تصاویری زییا و رویایی ، طبیعت لفور ،تصاویری زیبا از لفور و ییلاق ،تصاویر قشنگ و رویایی از منطقه سد لفور،عکس های قدیمی، تصاویری از روستای گشنیبان، تصاویر-دامداری اصیل و سنتی،نواجش، موری/مویه، لالایی،نوروز خواني، ورز و کلو، تمشک، تمش تون، تمش دونه، شبیلدا (چله شو/شب چله)،کتول،تمشک /تمش تون/تمش دونه میوه ،پا منبری،دمس پی،شلاب(آنواع بارش در گویش لفور)، تیرما سیزده شو (لال انه شو)،ی روستای بورخانی،تمر / تصویر بی نظیر،شاکلا روستایی در مجاورت رود و شالیزار،روستای تاریخی و بهشتی لفورک،روستای گشنیبان، - نفت چال